جاده آخر نداره رسيد نا ش خياليه
افق خاكُ ببين تا بي نهايت خاليه
تو حصاري افتاديم كه هيچ كجاش در نداره
زندگي يه خط ممتده كه آخر نداره
دستامون تو دست هم زندگيا سر مي رسه
ما به هم مي رسيم اما كي به آخر مي رسه
لذت اومد نا تو اضطراب رفتنه
طعم آغوشي كه شيرين و تلخه با منه
اما كاش دونه باشيم تو خاكا پنهون بمونيم
تو رگ درختاي تازه مث خون بمونيم
دست آخرين مسافر كه اسير زمينه
مارُ مثل سيبي از شاخه ي دنيا بچينه
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 10:57 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

شعر و ترانه
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
POWERED BY