هنوز فرصت نيست
قيصر معلم مهرباني و مدارا همه را تنها گذاشت . فر صتهاي دوستي با او تمام شد. پرده ي تبسم معصومانه اش را جمع كردند
پنجره ي لبخند آرماني اش را بستند .دريچه ي نگاه عميق و راز آميزش را مسدود كردند. مرگ اجازه نداد . مرگ دير زماني
بود از بردن او چشم پوشيده بود . بخاطر دل بزرگش . روح سپيدش. مرگ با هيچكس اين همه مدارا نكرده بود و قيصر استثنا
بود كسي كه دشمنانش هم دوستش داشتند و دوستانش... در حياط بيمارستان دي گرد امدند .
غمگين ترين سه شنبه ي من بود . لعنت خدا به اين سه شنبه ها .
آنجا بود كه يكدفعه احساس كردم هنوز فرصت نيست . مرگ مهربان است اما زمان بي رحم و كشنده .مرگ زود تر از همه
خودش را به بيمارستان دي رسانده بود و تازه ما چند ساعت بعد رسيديم . اما زمان دريده و گستاخ است . برف سفيد پيري در
حياط بيمارستان دي باريده بود بر سر دوستان قديمي امين پور.اس ام اس ها ضربان مرگ را تند تر مي كردند و تا آمديم با او
خدا حافظي كنيم بغض امان نداد و خدا در گلو شكست .
امروز نخستين روز بدون قيصر امين پور است احساس مي كنم همه چيز پير تر شده است ما دير رسيديم و آيندگان دير تر
دلم براي نسلي مي سوزد كه قيصر را بايد تنها در كتابهايش جستجو كند و قيصر بسيار بزرگتر از كتابهايش بود .
مرگ از شب تصادف در كمين قيصر بود و مدارا مي كرد زيرا زندگي روي دست و پاي قيصر افتاده بود . مرگ دلش سوخته
بود براي زندگي كه عاشقانه قيصر را دوست داشت و دلش سوخته بود براي نگاه ملتمسانه دوستان قيصر. مرگ غمگنانه روي
تخت قيصر ايستاد و در گوش او با مهرباني و نجوا گفت هنوز فرصت نيست اين شكسته ترين و شرمناكترين جمله مرگ
بود پر از يقين و ترديد بي رعايت دستور زبان پر از حكم و ترحم خواستن و نخواستن .
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 13:18 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
POWERED BY
