يه كليد كهنه چرخيد توي قفل سينه م انگار
يه دل شكسته افتاد زير دست و پاي زوار
دلمو نذر تو كردم كه هنوز دلنگرونم
چي مي شد مثل كبوترزير ايوونت بمونم
مث خواب بود مث رويا مث لمس آسمون بود
تو هياهوي صدا ها يه سكوت مهربون بود
زير طاق آينه كاري پاي ايوون كبوتر
مث خواب بود مث رويا حتي از خواب تو بهتر
پاي حوض نقره پوشت رو به گلدسته نشستم
دلمو به قفلاي پنجره فولاد تو بستم
نه سر گلايه كردن نه دل شكوه شنيدن
نه اميد دل سپردن نه توان دل بريدن
يه كليد كهنه چرخيد توي قفل سينه م انگار
يه دل شكسته افتاد زير دست و پاي زوار
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 11:3 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

عبدالجبار کاکایی سال های تاکنون
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
POWERED BY
