تبليغاتX
 سال های تاکنون
 

رستخيز تنور*

 

دوستان عزيز

سايت سالهاي تا كنون فردا شب همان ساعت باز گشايي مي شود.

 

 

 

با سينه اي كه تنگ بلور است، يا حسين

ما و دلي كه سنگ صبور است، يا حسين

 

چون آب ِچاه از لب تو هر كه دور شد

تا روز حشر، زنده به گور است، يا حسين

 

چندين ستاره سوخته در آفتاب ِتو

نور است اين معامله، نور است، يا حسين

 

نان پاره هاي سوخته مان را گواه باش

فردا كه رستخيز تنور است، يا حسين

 

چون دودمان ِآتش زرتشت، تا ابد

خاموشي از تبار تو دور است، يا حسين

 

ما را چه جاي شکوه وشیون ، كه گفته اند :

"هر جا كه قصه، قصه ی زور است، يا حسين*"

 

1 - فارالتنور ...سوره ی نوح

2- هر جا كه قصه قصه ي ظلم است  ، يا حسين " مرحوم شهريار"


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 ساعت 1:16 موضوع | لینک ثابت


خواب پریشان " به یاد ساقی مسکین نواز"

 

 

 مست است يار و ياد حريفان نمي كند

ذكرش به خير ساقي مسكين نواز من                حافظ

 

 

باران گرفت وگریه ی پنهان ما ندید

خوابید شهر وخواب پریشان ما ندید

 

تاوان بی نزاکتی از عاشقان گرفت

آن کور دل که چاک گریبان ما ندید

 

ما خود دریده ایم قبا را مگر کسی

در روز مرگ پیکر عریان ما ندید

 

بر ایل ما چه رفت که دلتنگ ما نشد

در عکس ما چه دید که در جان ما ندید

 

مست است آنکه یاد حریفان ما نکرد

خواب است آنکه خون شهیدان ما ندید

 

دلتنگم از کسی که مزامیر سبز را

در عقل سرخ سید خندان ما ندید


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 ساعت 13:42 موضوع | لینک ثابت


پيش از تو محرم شد

 

 

 

يك شهر دعا کرد و بلا كم نشد امسال

خون شد جگر خلق و محرم نشد امسال

 

اي ماه چه دير آمدي از راه و عجیب است

دل واپس تو  عالم و آدم نشد امسال

 

پيش از تو محرم شد و پيش از تو عزا بود

مويي ز عزاداري تو كم نشد امسال

 

جایی ننشستیم که یادی نشد از درد

شعری نسرودیم که ماتم نشد امسال

 

صد خيمه ي خاموش به تاراج جنون رفت

يك خاطر آسوده فراهم نشد امسال

 

در گريه نهفتيم عزاي شب خود را

تاوان تو زخمي ست كه مرهم نشد امسال

 

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 ساعت 23:33 موضوع | لینک ثابت


چراغ

 

درون ها تیره شد باشد که از غیب

چراغی بر کند خلوت نشینی       

                                                      حافظ

 

 

سبزم نه از آن دست که گل باشم وباغی

گلدان ترک خورده ای و کنج اتاقی

 

دی شیخ چراغی به کف آورد و طلب کرد

انسان ومن امروز به دنبال چراغی

 

سی سال گذشت از من وآن کودک همزاد

نگرفت ازین گم شده ی خویش سراغی

 

سی سال گذشت از من وعمری که نیفزود

جز بر دلم این آتش افروخته   داغی

 

حافظ تو نگفتی که چراغی رسد از غیب

من منتظرم تا رسد از غیب چراغی


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 13:3 موضوع | لینک ثابت


لذت نا خالص

 

 

نُه سالم بود از جا پريدم، براي فوتبال، تجربه ي اين هيجان را نداشتم، ورزشم گرگم به هوا بود و هفت سنگ، اما عزيز اصلي كه روي سينه ي اشپيگل پريد و توپ را قاپيد مرا هم به وجد آورد ، صداي راديوي جيبي پدرم و اخبار خاور ميانه و روزنامه هاي تكه پاره ي جنگ اعراب و اسرائيل در هيجان من بي تاثير نبود .. پريدنم بلوغ سياسي بود كه آميخته شد  با ورزش و فوتبال و دروازباني، لاي دست و پاي جمعيت هيجان زده اي كه جلوي تلويزيون منزل مرحوم آقاجان" همسايه ي روبرويي ما"جمع شده بودند ، ديدم تور دروازه اسرائيل لرزيد و نام" علي جباري" كه نسبتي با اسم خودم داشت ورد زبانم شد.

 

روحم توي تور تنم نمي گنجيد. زنگ ورزش، جاي ثابت من بين دو سنگ دروازه زمين هاي خاكي ايلام شد .

دوست داشتم با دستمالي كه" نوري خداياري" روي آن چهار نفر را دريبل ميزد، صورتم را خشك كنم، گل كه مي خوردم پژمرده مي شدم، تا زنگ ورزش هفته ي بعد .

 بعدها بازي" يوهان كرايف" نابغه هلندي   يك پيراهن نارنجي و يك جفت جوراب روي دستم گذاشت و فوروارد  تيم  هاي بي ستاره ي  زمين هاي خاكي ايلام شدم. . تجربه بازي روي مستطيل سبز در تيم دالاهو ايلام عزمم را جدي تر كرد و شايد اگر شانزده سالگي من با خيزش سراسري انقلابِ پنجاه و هفت نمي آميخت، ادامه مسير برايم ممكن مي شد .

هنوز هم دستي بر آتش و پايي به توپ دارم، اما شانزده سالگي ام دارد به چهل و پنج سالگي ام مي خندد.

به عضلاتي كه پشت ميز ها و تريبون ها تحليل رفت و مثل همه به جمع تماشاگران اين هيجان عالي انساني پيوستم تا نشستن روي سكوهاي سرد ورزشگا ه ها را در كنار نُه سالگي پسرم تجربه كنم .

 

حالا هم كه شعر عزيز "اصلي" من شده به خواندن ستون ها و صفحات ورزشي و حتي مجلات ورزشي بي رغبت نيستم ، روي كيوسك هاي مطبوعات وروي صندلي انتظار سلماني ها در مطب پزشكان  در سفر هاي هوايي و هرجا امكان ديدن نشريات ورزشي باشد، مي بينم و مي خوانم.  در هر حال توپي بودم كه از كنار دروازه عبور كردم و سر نوشت ديگري داشتم .  اما هنوز هم به نيروي نُه سالگي ام از جا مي پرم براي فوتبال ملي. تنها هيجان ديدن بازي هاي ملي را دارم. به عبارت ديگر، لذت نا خالصي از ديدن فوتبال دارم.و مي دانم فقط فوتبال نيست مرا به تماشا مي كشد.


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در جمعه سیزدهم آذر 1388 ساعت 0:25 موضوع | لینک ثابت


فاصله

                                                                              

 

دیشب رفتم یه کاری کنم یه کار دیگه شد ترانه م دراومد درد دل با خدا با کسی که می شه بی واهمه حرف زد. کار خودشه شک ندارم.

 

 

 

 

نقش ِكاشياي نقاشي شدي

سنگ ِمسجداي بي نام ونشون

عطر ِسجاده ي نخ نماي من

شمع ِسقا خونه هاي اين واون

 

پاي منبراي كهنه گم شدي

توي كشكول ِكتاباي عتيق

حل شدي درست مث يه حبه قند

ته استكانِ ِحرفاي عميق

 

پاتوق ِنديمه هاي بي گناه

نخ ِتسبيح ستاره ها شدي

مهرتُ گرفتي و روز ازل

از من ِبي سر وپا جدا شدي

 

تو كجايي كه فرشته ها مي گن

من اگه توبه كنم مياي پيشم

پر كن آغوشمُ از عطر ِتنت

من از اين فاصله عاشق نمي شم


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در دوشنبه نهم آذر 1388 ساعت 8:20 موضوع | لینک ثابت


قرار عاشقی 2

حاجیان یک روز قربانی کنند ما به قربان تو هر شب می رویم

 ذبح عقل به دست عشق کار شگفتی ست آنچه از پدر ایمان شنیدیم.

 

یکی دیگه از ترانه هایی که به حسین زمان دادم یه اسم ساده ست تلاش ناکامی برای اثبات عشقی متفاوت ما در مقدرات و قابلیتهای وجودمان توان عرضه احساسات عاشقانه داریم هر کدام در تصرف اسمی هستیم و رنگ صدا هایمان به هم نزدیک است اما توهم داشتن عشقی متفاوت وا میداردمان تا قلبمونو دستمون بگیریم تازه با چشمهای خجالت زده تا باورمان کنند عاشقیم  از ته ته ته دل .جرئت گریز از خودمان را نداریم یه اسم ساده ایم مثل اسمهای همدیگه این تلاش ناکام رو به ترانه گفتم: 

 

 

یه اسم ساده ام مث اسم تموم آدما

یه دل بریده از همه  یه دل شکسته ی شما

 

یه اسم ساده ام ولی   یه روح مهربون دارم

وقتی کنارت می شینم  حس می کنم جنون دارم

 

نه با اجازه عاشقم نه با اشاره آشنا

فقط یه اسم ساده ام  فقط یه بنده ی خدا

 

عاشقتم اما صدام رنگ صدای آدماس

دوست دارم بهم بگو آخر عاشقی کجاس

 

قلبمو دستم می گیرم اما با چشمای خجل

می خوام که باورت بشه عاشقتم از ته دل

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در شنبه هفتم آذر 1388 ساعت 11:9 موضوع | لینک ثابت


قرار عاشقي

 

آلبوم جديد حسين زمان منتشر شد پنج ترانه به حسين دادم حاصل كار خوب درامد صداي سنتي حسين رو مي پسندم حزن حماسي همون احساسيه كه باهاش زندگي مي كنم و يه جورايي تو صداي حسين هست ترانه" كاشكي "از كاراي خاص منه كه رفتار تدريجي و نزول عشق رو در زندگي هاي غير واقعي نشون مي ده با استفاده از كهن الگوي داستان آدم و حوا . بخوانيد زمزمه عاشقانه آدم براي حوا

 

كاشكي چشماي قشنگي كه داري

منُ از قصه‌ها بيرون نمي‌كرد

دست دنيا رو تو دستم نمي‌ذاشت

دلمُ مثل دلت خون نمي‌كرد

 

اگه حتي نوشدارو هم باشه

برا زخم قصه مرهم مي‌رسه

اولش عاشقا دورن،آخرش

دستاشون به دستاي هم مي‌رسه

 

عاشقاي قصه تنها مي‌مونن

اما قصه، آخرش رسيدنه

اونجا خوشبختيه و عاشقيه

اينجا جون كندنه و دويدنه

 

كاشكي اين دفعه آخرم باشه

پامُ از قصه‌ها بيرون مي‌ذارم

آخه من دوست ندارم بهت بگم

براي لمس تنت دوست دارم

 

كاشكي اين دفعه آخرم باشه

كاشكي اين حادثه باورم بياد

پامُ از قصه‌ها بيرون بذارم

حقمه هر چي بگن سرم بياد

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت 10:1 موضوع | لینک ثابت


غمگین و سزاوار

 

 

  1. محمود شاهرخی رو بار آخر تو دفتر خسروی دیدم .دوستی کهنه ای با هم داشتند. سر ظهر بود به اتاق خسروی رفتم .حدود یک ماه پیش.. شکسته تر از همیشه و گریه دار حرف می زد و اشک می ریخت .خطبه مولا علی رو می خوند در زنهار به امیر تحت امر خود و سفارش رعایت حقوق مردم .تقریبا گریان می خوند ..از زنی حرف زد که پول مچاله بی ارزشی در مشت به طلب گوشت به قصابی آمده بود و ایشان ناشناس وار پولش را تکمیل کرده و های های گریه می کرد ..از اینکه خلیفه های خدا در زمین به فلاکت نان گرفتارند و امرا در خواب خرگوشی فرو رفته اند.. این همه بی قراری ندیده بودم از شاهرخی ..دم مرگ مستاصل در ماندگی انسان بودن فهم رستگارiنه ای از زندگیه . بغض شاهرخی بعضی کلمه هاشو می شکوند و ادامه می داد.. همچنان از صدمه ای که به کرامت انسان خورد. از استیصال خودش در دستگیری مردم از فقر  . پیش از آن هر بار شاهرخی را بذله گو و نکته سنج دیده بودم ..اما اون روز به گواه خسروی مات و متحیر بود.. شاه باشی و رخ باشی و مات باشی ...مات درماندگی مردمی که هشتاد و دو سال با هاشون نفس کشیدی و حالا دست تنها جاشون می ذاری و می ری این همه نگرانی برای شاعر شکننده است .این همه دلواپسی سفر آخر رو سخت می کنه ...خیلی سخت . یاد سوگ نامه جلال افتادم در مرگ ملکی.. ای آنکه غمگنی و سزاواری....


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 8:21 موضوع | لینک ثابت


بعد سی سال

 

قصه نبود سایه نبود  اولین بار دم در مدرسه همکلاسیمون علی مردانی پیش قراول شد سال پنجاه و هفت بود اوایل پنجاه و هفت چند پونزده ساله که یکیش من بودم راه افتادیم با شعاری که بار اول بود می شنیدم مرگ بر شاه باورش سخت بود باور اینکه اون حرفا اون شعارا یه روز به ثمر بشینه شاید اگه کسی می پرسید چرا؟ قدرت قانع کردنشو نداشتیم اما هوای عاشقی تو سرمون افتاده بود هزار متر که می رفتیم با سوت علیمردانی تو کوچه ها زیر توپ و تشر کاسب ها و مغازه دارا گم وگور می شدیم و روز بعد.. گمونم دو هفته ای شد و آخر زیر هر تیر چراغ برق یه مامور شهربانی ایستاد و قصه موقتا تعطیل اما علیمردانی دست بردار نبود کار به شب گردی و شعار های شبانه کشید و ...وعلی مردانی رو پارسال دیدم بعد سی سال... هردوسالها ست ساکن تهران شده بودیم و بی خبر از هم..   و قتی آدرس همو می نوشتیم دیدم دو پلاک با هم فاصله داریم تو یه کوچه ....یاد اون روزا افتادم که تخته سیاه آینه بی قراری شده بود پی فرصتی بودیم که بدویم تو کوچه و داد بزنیم مرگ بر ..

  

 

 

تخته سیاهای کلاس

یک شبه روسفید شدن

بسکه نوشتن برامون

اسمایی که شهید شدن

 

قصه نبود سایه نبود

رنگ زمین اناری بود

تخته سیاه مدرسه

آینه ی بی قراری بود

 

نه دل به غربت می دادیم

نه تن به آرووم وقرار

یه در برا رها شدن

یه پنجره برا فرار

 

فرار به سمت عاشقی

 به کوچه های بی ریا

به سادگی های زمین

به سنگرای آشنا

 

قصه نبود سایه نبود

 رنگ فرشته بود و بس

با پر زخمی می زدیم

 تو آسمون  نفس نفس

 

یه شب هوای عاشقی

پیچید تو بال و پرمون

مشق شهادتو نوشت

توگوشه ی دفترمون

 

قصه نبود سایه نبود

رنگ زمین اناری بود

......

این کار با صدای آقای زکی زاده خواننده گروه سرود آباده و آهنگسازی وتنظیم دکتر چراغعلی اجرا شده تازه ست دوست داشتین دانلود کنین.


دانلود آهنگ این ترانه ( فرمت WMA )

روش دانلود :

روی لینک کلیک راست کرده و گزینه Save Target As را بزنيد .

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 19:26 موضوع | لینک ثابت


ایوون کبوتر

 

 

 

يه كليد كهنه چرخيد توي قفل سينه م انگار

يه دل شكسته افتاد زير دست و پاي زوار

 

دلمو نذر تو كردم كه هنوز دلنگرونم

چي مي شد مثل كبوترزير ايوونت بمونم

 

مث خواب بود مث رويا مث لمس آسمون بود

تو هياهوي صدا ها  يه سكوت مهربون بود

 

زير طاق آينه كاري پاي ايوون كبوتر

مث خواب بود  مث رويا حتي از خواب تو بهتر

 

 پاي حوض نقره پوشت رو به گلدسته نشستم

دلمو به قفلاي پنجره فولاد تو بستم

 

 نه سر گلايه كردن نه دل شكوه شنيدن

نه اميد دل سپردن  نه توان دل بريدن

 

 يه كليد كهنه چرخيد توي قفل سينه م انگار

يه دل شكسته افتاد زير دست و پاي زوار



 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 11:3 موضوع | لینک ثابت


پا به دنياي فرشته ها بذار

 

این ترانه رو محسن یگانه با نام نشونی خونده در اجرا بعضی حذف واضافه ها داشت اما اصل ترانه همینه مثلا بند  وارث نجیب زخمای درشت   طاقت دلای پر پر نداری    سرتو رو شونه های من بذار    وقتی عاشقی و سنگر نداری جایگزین بند چهارم شد به خاطرآهنگ  اما من به اصل شعربیشتر اعتقاد دارم  دو بند اول را محسن نخوند به خاطر تغییر ریتم خلاصه ترانه شعر رو شهید می کنه. این شعر به بازمانده های جنگ تقدیم شده فرشته های بی نشون که تا سرفه های ممتدشونو نشنوی نمیفهمی شیمیایی شدن تا زمین نخورن نمی فهمی پای مصنوعی دارن ...اونا از دنیای فرشته ها جا موندن ..

 

 

پا به دنياي فرشته ها بذار

رو زمين دنياي بهتر نداري

زخماي روح شكسته تو ببند

وقتي عاشقي و باور نداري

 

دنياي فرشته ها تو خواب توست

تو همون عكساي بي رنگ قديم

پاي اسم پهلووناي بزرگ

زير طاق آسموناي يتيم

 

پا به دنياي فرشته ها بذار

دنياي فرشته ها حقيقته

برا تو كه بوي آسمون مي دي

گم شدن تو زندگي مصيبته

 

برا دلدادگي و رها شدن

يه دل شكسته بيشتر نداري

زير بارون گلوله ها بشين

وقتي عاشقي و سنگر نداري

 

آخرين نشونه ي رسيدني

كه برا هميشه بي نشون مي شي

پا به دنياي فرشته ها بذار

داري همسايه ي آسمون مي شي


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 9:6 موضوع | لینک ثابت


شهرِ بي ترانه يِ من...

 

 

 

شهرِ بي ترانه يِ من که درايِ بسته داره

زيرِ سقفايِ قديمي ستونايِ خسته داره

 

شهرِ بي ترانه يِ من خالي از کوهه و دشته

ديواراش بس که بلنده از سرِ دنيا گذشته

 

طاقِ ضَربيا شکسته ، حوضِ کاشيا کبوده

مثِ برجِ مِه گرفته ، سرِ هر مناره دوده

 

خيسِ گريه يِ شبامه ، گُلدونايِ پشتِ شيشه

شهرِ بي ترانه با من ديگه مهربون نمي شه

 

خيلي وقته از تو دورم اي اتاقِ رو به ايوون

حوضِ آبيِ قديمي ، سايه ريزِ بيدِ مجنون

 

اي هوايِ کوچه باغت ، عطر خوابِ ناتمومم

عمريه بي تو هلاکم ، عمريه بي تو حرومم

 

خيلي از تو دورم اما ، هنوزم برام يه رازه

عطر ترمه هايِ کهنه ، بويِ بقچه هايِ تازه

 

کاشکي مي شد از تو ايوون پا رويِ ابرا بذارم

با يه بارونِ بهاري دنيا ر’ تنها بذارم

 

بيا و ستاره يِ من تو شبايِ گُم شدن باش

اي ترانه يِ قديمي عابرِ کوچه يِ من باش

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ساعت 8:49 موضوع | لینک ثابت


عاشقی کن

 

 

حال من دست خودم نیس

يه جا آرووم نمي گيرم

دلم از کسی گرفته

كه مي خوام براش بميرم

 

این روزا بد جوری ساکت

این روزا بد جوری سنگم

همه زندگیمو باختم

پای روزای قشنگم

 

 شب و روز کنار من بود

مث سایه ، نازنینی

تو بگو چه حالی داری

وقتی سایه تو نبینی

 

مث آینه روبرومه

حس  بی تو بودن من

دارم از دست تو می رم

عاشقی کن منو نشکن

 

پای دنیای تو موندم

من عاشق   من آدم

تا صدات بلرزه آخر

تا دلت بگیره کم کم

 

 آخرین ترانه هامو

می خونم با چشمای خیس

عاشقی کن منو نشکن

حال من دست خودم نیس


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 21:4 موضوع | لینک ثابت


روزي دو سه

روزي دو سه آن حادثه خواب از سر ما برد

ما را ز کجا ريشه درآورد و کجا برد

 

روزي دو سه گم شد بلم روشن خورشيد

اين کشتي توفان زده را باد و بلا برد

 

روزي دو سه بر پرسش ما مرگ ، تشر زد

رنگ از رخ وحشت زده ي چون و چرا برد

 

بر کتف زمين خورد کلنگي که نهيبش

فواره ي خون تا لب ايوان خدا برد

 

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 21:55 موضوع | لینک ثابت


حالا نگرانم ... برای شبهای خاموش پدر

 

اين كه ايراني بوديم و ساكن يكي از محلات بغداد در يكي دوسال اول زندگي مشترك پدر نگرانم نمي كند ، اينكه من در مراجعت چند ماهه به وطن به دنيا آمدم و در بازگشت پدر مجبور شد عكس قنداقگي مرا – كه هنوز دارم – روي پاسپورت بزند تا اذن خروج از مرز بدهند ، نگرانم نمي كند ، اينكه اين رفتن ها و آمدن ها از هراس غم انگيز نان بود و اينكه بغداد با همه جاذبه هايش نتوانست مأمني براي ايرانيان مهاجر باشد نگرانم نمي كند ، اين كه بمباران قصر رياست جمهوري و بستن جنازه قاسم – مصدق عراقي ها – با طناب به دنباله ي يك ماشين نظامي، روياهاي پدرم را خاموش كرد و تاراندن ايراني ها از لب مرز به سرزمين پدري آغاز شد نگرانم نمي كند ، اينكه پدر براي بازگرداندن زندگي تكه تكه شده مجبور بود تنها و بي اجازه رسمي به محله قديمي در بغداد برگردد نگرانم نمي كند ، و اينكه تا 5 سالگي پدرت را نبيني و در هوشياري كامل به تو بگويند آن مسافر تازه وارد كه كلاه پشمي دارد و قد كوتاه پدر توست و تو انتخابش كني و نخستين تجربه پدر دوستي تو شود نگرانم نمي كند اينكه حالا نمي بيني اش تا دو تجربه هم زمان پدر بودن و پدر داشتن را لمس كني نگرانم نمي كند ، اينكه سكوت طولاني و خيره كننده قاب عكسش گاهي آزار دهنده شود، نگرانم نمي كند اينكه به احترام كارنامه نوازش ها و نيش هاي پدرانه اش نمي تواني اخمش كني يا دستش را ببوسي نگرانم نمي كند.

حالا من ادامه خون او شدم در شريان هاي متصل از جاني به جاني و از جسمي به جسمي و پسرم ادامه من و پدرها و پسرها . و مرگ چه بينواست هنگامي كه زندگي ها در هم زاده مي شوند و عشق ها و خنده ها و شور ها و شيدايي ها از تونل رگ هاي خوني در انتقال .

پدر بودن بيشتراز يك اتفاق عاشقانه ساده است مثل انفجاري كه حاصل يك چاشني مختصر است اما صداي بي كرانگي اش در زمان و مكان مي پيچد . پدر بودن راز ملايم جاودانگيست در دست هاي بي رحم زمان كه هرروز فرسوده  و مچاله ات مي كند . پدر بودن طعم چيره شدن بر ناتواني دست هاي مرگ است كه در كار گره زدن شريان هاي حياتي توست . پدر بودن شروع خود شيفتگي ديگري ست در انسان عاشق براي زندگي در هميشه .

حالا مي فهمي در قصه هاي خاموش ما سهراب كشي عين خودكشي ست .حالا مي فهمي رستم افسرده از رنج تاجبخشي و خيانت در مرگ سهراب و سياوش بر خويش خنجر گشود . حالا مي فهمي گاهي رستم كه اسم مشترك ايرانيان است بر خود خنجر مي كشد تا از درد كام بخشي به قدرت رها شود .

حالا نگرانم كه به جاودانگي پشت كنيم و طعم پدر بودن در مزاجمان تلخ شود .

حالا نگرانم .........

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 5:34 موضوع | لینک ثابت


یا علی

 

 

از پدرم اسمشُ ياد گرفتم

 وقتي چشام به روي دنيا وا شد

هنوز تو قنداقه بودم ياعلي

گفت و منُ بغل گرفت و پاشد

 

تو عالم بچگي و سادگي

وقتي غمي دنيامُ تاريك مي كرد

پدر ميگفت يا علي و پا مي شد

منُ به آسمونا نزديك مي كرد

 

زمزمه ي ياعلي و ياعلي

از رگِ مادرم تو خونم مي ريخت

شباي تشنه وقتي شيرم مي داد

طعم علي روي زبونم مي ريخت

 

علي كليد خانه ي خدا بود

قفل دل شكسته رُ وا مي كرد

علي مثِ فرشته هاي معصوم

با گريه دنيا رُ تماشا مي كرد

 

ماه شباي مشق بچگي هام

عكس علي بود كه تو چشمه مي ريخت

وقتي علي رُ مي نوشتم رو خط

نام علي برام كرشمه مي ريخت

 

بچگيام عمريه رفته از ياد

با اونكه از غصه دارم تا مي شم

دخترمُ وقتي بغل مي كنم

بازم مي گم يا علي و پا مي شم

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 23:20 موضوع | لینک ثابت


ديگه پرده ها ر’ بايد بكشيم...

                

ديگه پرده ها ر’ بايد بكشيم

پرده هايِ رو به ايوون’ مي‌گم

دخترِ خاطره ها خوابه هنوز

دخترِ شاهِ پريَون’ مي‌گــم

 

ما مي‌خواستيم اما دنيا نمي‌خواست

جايِ اَمني برا عاشقـا باشه

دستامون تو دستاي هم بمونه

دلامون تو آسمون رها باشه

 

خيلي سخته امـا فانوس ِ دلُ

آروم آروم ديگه خاموش مي‌كنيم

هر كي توچشماي ما زّل زد و رفت

مثِ آيينه فرامـوش مي‌كنيم

 

دلـمون مثلِ دلايِ قديمي

عشقّ تو شِعرايِ تازه دوس داره

اما دنيا  پْرِ تابـوته هنـوز

تا بخواي جنگ و جنازه دوس داره

 

ما توي ِ تّنگ ِ بلوريم شب و روز ؟

چرا مثل ماهـيا گريه كنيم

هيچكي اشكامون’ باور نداره

اَگه صد سالِ سيا گريه كنيم.


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 5:40 موضوع | لینک ثابت


حق با صداي توست

 

 

 

هرچند سهم ما

 

 آميزه اي ز سرزنش و ريشخند بود

 

حق با صداي توست

 

بايد بلند بود .


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 7:3 موضوع | لینک ثابت


من فقط یه خنده کمتر







من فقط یه گریه بیشتر دارم و یه خنده کمتر

اینه فرق من  و تو اول وآخر

سهم آسمون که دلتنگی و ابره

چاره ی من و تو صبره

چاره صبره

واسه سهم نابرابر

من فقط یه گریه بیشتر دارم ویه خنده کمتر

واسه موندن

بین چشمایی که بی حوصله قهرن

انگاری کاسه ی زهرن

من فقط یه گریه بیشتر

من فقط یه خنده کمتر

اما یک دل دارم از جنس کبوتر

یه دل از جنس کبوتر

بین دستایی که در حال قنوتن

بین دلهایی که دنیای سکوتن

سهممُ دادن به آسمون تنها

سهممُ دادن به لاله های پرپر

من فقط یه گریه بیشتر

من فقط یه خنده کمتر

 

 

 

                                                             

                                               

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 ساعت 15:58 موضوع | لینک ثابت


باران

باران گرفت

سيل برآمد

وزيد باد

ديوارهاي فاصله افتاد

پس ناودان نقره اي شهر

تا صبح با گلوي بريده سرود خواند

 

باران که بند شد

دستي به شانه هاي دماوند

دستي به شانه هاي کلکچال

تهران ، بلند شد.

  

« در روزنامه ها خبري نيست»

توفان نشست و غير هياهو

در شهر حرف تازه تري نيست

مي دانم این که قصه ی  ديروز

تکرار مي شود

آه اي سفال کهنه ي من ميهن

تاريخ روي نام تو آوار مي شود


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در شنبه هفدهم مرداد 1388 ساعت 17:44 موضوع | لینک ثابت


حریق آینه

                                          

 

شاد می خندید

بر جدار  آینه آهو

در حریق گندم و جو کشتزار نو

 

شاد می خندید

روز روشن شبدر

با نسیم چشمهای او

کودکان باد در فریاد

 

شاد می خندید

بر جدار آینه آهو

زندگی جاری

در مسیر رود   تا موعود

 

آه اما واژگون شد بخت

برجدار آینه پاشید

رنگها تا بی نهایت سرخ

سنگها تا بی نهایت سخت

 

شعله ور شد جنگل خورشید

بر جدار آینه پاشید

                     خون روشن آهو

در حریق فتنه و شمشیر

شعله های مست عالمگیر

کودکان باد در زنجیر

مرزها ویران

ماه در آیینه آویزان                

 

بر جدار آینه جوشید

                  اشک روشن آهو

سوگواران در كنار او

باد در میعاد

دشت با تنپوشی از آتش

      رها در مسلخ  فریاد

داد ای بیداد ای بیداد ای بیداد....

 

صبح در کار چراغی نو

تکه تکه نور در جریان

روز با  آیینه هم پیمان

چاوشان فتح عالمگیر در میدان

بیقراری در نگاه روشن یاران

صبح در تسخیر گنجشکان

 

 

بار دیگر

بر جدار آینه آهو

تکه های نور در پیوند

آینه در چشمه لبخند

نور باران اذان و صبح

آفتاب اسم اعظم

                    در دل پرچم

 

                                                                       


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 10:0 موضوع | لینک ثابت


ما چه بسیاریم

 

 

 

 

پابه پای قصه در راهیم

    پا به پای کینه ی کاووس

پا به پای مکر سودابه

    برستیغ کوه چون آرش

    یا سیاوش در دل آتش

    یا حسین تشنه بر صحرای تف تنها

     یا چو یوسف در ته چاهیم

ما چو دریا های بی پایاب بسیاریم

ما چو طوفان های نا آرام در راهیم

            پا به پای اندوهان تلخ

            پا به پای بزم و  شادی ها

  نام زال پير

 چون پر سیمرغ در آتش

       نو شداروی شگفت نامرادی ها

 

ذوالفقار مرتضی دردست

بی امان پا در رکاب رخش

ازکویر و کوه

در پناه سایه سار نخل و گردو

      گرم پیکاریم

                  ما چه بسیاریم ، بسیاریم ، بسیاریم

از زلال جاری اروند

تا سپید تارک الوند

      از سیاکوه تا دماوند

                   از ارس تا تنگه ی هرمز

              زیر سقف نقره کوب آسمان از عشق سرشاریم

ما چه بسیاریم  بسیاریم بسیاریم .....

                                           


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در جمعه نهم مرداد 1388 ساعت 15:2 موضوع | لینک ثابت


جنگ بود

 

جنگ بود

يكدفعه هواپيما وسط لحن ملايم روز قهقهه مي زد . بمب كه به زمين مي رسيد اتاقها

سراسيمه مي شدند، تيزي صدا از هواي منجمد شيشه ها عبور مي كرد، مي ديدم پرده نازك

صورت خواهرم مچاله  مي شود در آوار بمب، مي ديدم گنجشكهاي كلافه را از درختي به

درختي در پرواز ،  مي ديدم ماهي ها را كه به اعماق آب پناه مي برند

 

پشت خانه هاي خاكي ما ، گرد باد صدا مي پيچيد و فرو مي ريخت در حلزوني كوچك

گوشهاي بچگي مان.

 

توفان آهن بود كه مي گذشت از رگهاي آبي و نازك اعصابمان.

 

جنگ بود و دست افشا ني خاك وخون و سربو  هر شب  مي خوابيديم با وسوسه ي آغوش

سقف تا صبح .گنجشكها يكي يكي دفن مي شدند وما هنوز براي زندگي فرصت داشتيم.

كم كم به لمس ِ برگِ درخت ِتوت حياط رسيدم و حالا نوبت من شده بود كه بايد مي رفتم .

جنگ آمده بود تا تمام آنچه دوست داشتم و حالا بايد مي جنگيدم  براي دوست داشتني هايم،

براي يافتن رد نازك آهويي كه گريخته بود از ترس به گوشه ي چشمي .

ظهر تابستاني داغ با چند حركتِ قلم در طرحي شتابزده خاكي شدم با فانوسقه اي آويزان ،

سرود خوان و عاشق به سطر آخر زندگي رسيدم

آن طرف پلي فلزي كه نهان شده بود در كنج تپه ماهور ها قرارگاه  بود .

دستهايم  كه جز چيدن توت تجربه اي ديگر نداشت به لمس منطق فلزي تفنگ رسيده بود حالا

درست در عصر دلتنگي دوري از خانه به خاطرات غبار آلود جنگ وارد شدم به مفصل خدا و

خاك، با چشمان حريص تماشا به قرارگاه آخر رسيدم و رو به رويم كساني كه پيش از حرف

زدن شليك مي كردند رو به رويم زبان يكنواخت و لجباز تفنگ ها و رو به رويم طرحهاي خاكي

ديگر با فانوسقه هاي آويزان و غوغاي مجادله اي سنگين .

 

 

 

يه باغ پر شكوفه                 رو شونه ي زمين بود

به دست سر شاخه هاش        سيباي نازنين بود

 

شكوفه ي انارش                هلوي آبدارش

نسيم مهربونش                 برگاي بي قرارش

 

صدا،  صدا، صدا بود              تو خواب باغا پيچيد

شكوفه ي انارو                 از سر شاخه ها چيد

 

صدا، صدا، صدا بود            كه سقف چوبي لرزيد

قلب بزرگِ با با               با همه خوبي لرزيد

 

دود كه به آسمون رفت          پدر تو ايوون اومد

از تن شهرم اون شب             بگي نگي ، خون اومد

 

همون شب سيا بود       كه بمبو من شناختم

كنار كار دستيام           ماشين جنگي ساختم

 

لوله ي تانك چوبي       مداد رنگي ام بود

كت بزرگ بابا              لباس جنگي ام بود

 

گلدونِ ياسِ ايوون       باغ خيالي ام شد

خونه ي مردم شهر      جعبه ي خالي ام شد

 

وقتي صدا مي اومد      مدادو بر مي داشتم

مثل ضد هوايي        رو جعبه ها مي ذاشتم

 

آ‍‍ژير قرمز مي زد       پدر هراسون مي شد

آخه يه گوشه ي شهر     دوباره داغون مي شد

 

مي ديدم از تو جعبه     جنازه بيرون مياد

عروسكاي زخمي     از تنشون خون مياد

 

مي ديدم از كوچه مون      جنازه هي رد مي شه

داد مي زدم : ادسر             بازي داره بد مي شه

 

بازي ولي جدي بود      يه روزي باورم شد

عروسكاي زخمي       يكيش، برادرم شد

 

يه روز كه من بي هوا      رفته بودم سراغش

يه پاي چوبي ديدم          تو گوشه ي اتاقش

 

برادرم به من گفت :       بازيه جنگ و خنديد

پاشُد منو بغل كرد         پاهاش ولي مي لنگيد....


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 18:1 موضوع | لینک ثابت


فانوس

 

 

هنوزم فانوس اين دهكده ام

حرمت نفت و طلا تو خونمه

تو رو با تموم حرفا دوس دارم

اسمتون هنوز سر زبونمه

 

واسه كاشيكاريات دلواپسم

واسه حوضاي عميق نقاشي

واسه آينه كاري طاقاي نور

واسه گنجشككاي اشي مشي

 

هنوزم ساقه ي لاله هاي تو

تازه از اشكاي پنهون منه

مشتي از خاكتو بردار و ببين

تو رگاش نفت تو  و خون منه

 

 اگه من مثل درختا ايستادم

ريشه هام تو دستاي تو محكمه

رگام از تو خون مي گيره شب و روز

منو با اسم تو مي شناسن همه

 

مال من باش و نذار ستاره ها

مث فانوساي مرده بد بشن

وقتي سرما مي زنه زمستونا

از سر نعش درختا رد بشن

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 ساعت 10:29 موضوع | لینک ثابت


وطن ستاره و نخل وپرنده

وطن ستاره و نخل وپرنده
وطن گریه وخنده
بر و شونه هات بلندیای البرز و سهنده
ته دره هات عمیقه
برج و باروات بلنده

سایه بون من بمون تا خود خورشید
تا مدار عشق و امید
راز پهلوونیات قصه ی قلعه های دوره
زیر طاق گنبدات دریای نوره
صبح نیلوفری کاشیات از جنس بلوره

اونا که قله رو دیدن
زیر طاق آسمون دس می کشیدن
رفتن اما تا همیشه با تو موندن
رفتن و به تو رسیدن
وطن پرچمای همیشه در حال وزیدن

حالا نوبت دقیقه هاس که از تو جون بگیرن
نوبت ستاره هاس که از چشات نشون بگیرن
نوبت شکفتن معطر ذره و نوره
حالا نوبت عبوره
وطن ستاره و نخل و پرنده
وطن گریه خنده


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 ساعت 19:1 موضوع | لینک ثابت


برای پسرم که امروز بی گناه سیلی خورد

 

 

 

این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود  برای تن های تکیده در لباسهای خاکستری برای آرامش مادرانم در آوار بمب  برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ . این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود .

 

از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم .

و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم.

و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد.

پسرم

 به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن . به قهرمانان قصه های من شک نکن . به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن  به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن  فقط  به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود .

 

 

از همدلی تمام کسانی که بی غرض به رد یا تایید حرفهای من پرداختند صمیمانه تشکر می کنم در بین کامنتها از هر دو سو زیاده روی هایی بود که یا حذف کردم یا ضمن تایید نپسندیدم یادداشت من سیاسی نبود تنها یک همدلی ملی با همه پدران و مادرانی بود که حقوق زندگی و شهروندی شان زیر پا له شد و رسانه ملی به آنها توجه نکرد و صداهای موثر در برابر این ستمها سکوت کردند .

سنجاق کردن من به آدمهای عرصه سیاست ترفندی برای بی اثر کردن حرفم بود که قطعا آگاهانه انجام شد .
من در سکوت اجباری مردم خیری نمی بینم این مشتهای در جیب انکار شدنی نیستند اعتماد مردم شکسته شده و باز سازی آن با رنگ و لعاب اخبار رسمی امکان پذیر نیست .
 برای زندگی کردن و آبرو داشتن با این مردم باید دوست شد توصیه من به همه کسانی که سیرت بسیجیان جنگ را فراموش کرده اند همین بود . من نمی توانم صحنه هایی را که در خیابانها دیدم انکار کنم به قیمت هیچ مصلحتی .

از اظهار محبت  آیت الله خامنه ای  و برخورد با کسانی که سخنان تحریک آمیز و مستبدانه علیه من و دوستانم در پشت پرده ی رسانه ملی گفته اند ممنونم  و از اینکه حرمت اهل قلم تنها باید با پا در میانی ایشان نگاه داشته شود نگرانم .

 نه تند روی های نوقلمان ولایت شعار  و نه مطالبات کینه توزانه ی دوست نمایان را می پسندم . آنچه گفتم بیان یک حقیقت انسانی و رونمایی از یک ستم آشکار بود به نیابت از همه پدرانی که پسران و دخترانشان را با مشت و سیلی و لگد به اسارت بردند و روزها و هفته ها بی خبر  وچشم به در ماندند .


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 1:42 موضوع | لینک ثابت


سهم من

 

 

 

من فقط یه گریه بیشتر دارم و یه خنده کمتر

اینه فرق من  و تو اول وآخر

سهم آسمون که دلتنگی و ابره

چاره ی من و تو صبره

چاره صبره

واسه سهم نابرابر

من فقط یه گریه بیشتر دارم ویه خنده کمتر

واسه موندن

بین چشمایی که بی حوصله قهرن

انگاری کاسه ی زهرن

من فقط یه گریه بیشتر

من فقط یه خنده کمتر

اما یک دل دارم از جنس کبوتر

یه دل از جنس کبوتر

بین دستایی که در حال قنوتن

بین دلهایی که دنیای سکوتن

سهممُ دادن به آسمون تنها

سهممُ دادن به لاله های پرپر

من فقط یه گریه بیشتر

من فقط یه خنده کمتر

 

منُ این جور می خواد اونکه بهترینه

با ستاره همنشینه

اون می گفت

می خواستم عاشقی کنم کی از تو بهتر

من فقط یه گریه بیشتر

من فقط یه خنده کمتر

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 ساعت 11:28 موضوع | لینک ثابت


سایه می شم

 

 

 

 

 

 

خبرگزاری ایران

من خبر ممنوع التصویر بودن خودم را تکذیب نکردم . به خبرنگار شما گفتم وقتی اسم من از تیتراژ سریال رستگاران  به گفته مدیر پخش شبکه ۳با دستور مستقیم مقامات بالا حذف می شود  دعوت از من برای یک برنامه جشن تلویزیونی احمقانه نیست ؟ پیش از این دستور هم آمدن من به تلویزیون منتفی بود با این نمایش غم انگیز انکار حقیقت . من برای مردم شعر و ترانه می گویم .و حضور من در این سالها احترام به هوشمندی و قرایح مردم بوده. وقتی ذهنهای ابتر تصور کنند با حذف اسم مرا تنبیه می کنند در جهل خود بمانندبهتر است.این رسانه متعلق به مردم است ملک طلق کسی نیست که به آن فخر بفروشد آن هم  در زمانه ای که عملکردش سبب بهت  عقلای کشور شده است رفتار جانبدارانه  حذف چهره واقعی بخش وسیعی از مردم  ادبیات تحقیر آمیز در باره مخالفان و سلب حقوق معنوی هنرمندان بدون اجازه تنها گوشه ای از مطالبات مردم از رسانه است .

 

 

 

 

 

سایه می شم  سایه می شم  سایه که آزار نداره

آسته میاد آسته می ره با هیچکسی کار نداره

 

تو دشت بی آب و علف  آخر سر می شم تلف

دور و برم بیابونه  چیزی بجز خار نداره

 

می خوام سکوتو بشکنم اما صدام در نمیاد

سرو به دیوار بزنم اینجا که دیوار نداره

 

با چه زبون بهت بگم تنهایی آتیشم زده

هیچکی سراغم نمی یاد هیچکی باهام کار نداره

 

مسلمونا  مسلمونی  مسلمونا  مسلمونی

اینجا ولی مسلمونی دیگه خریدار نداره


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 ساعت 10:38 موضوع | لینک ثابت


چه آرام در خود شكستم

 

 

 

 

چه آرام در خود شكستم
چه دلتنگ تنها نشستم
ن
شستم به هواي تو من
با تو آرامم پس از اين به خدا
گريه نكن دل بي تاب از بي خبري
شكوه نكن تن رنجور از در به دري
اي واي..........

با من و دل تو بگو چه گذشت؟ با دل زار و شكسته ي من؟
پر بكشد به هواي تو آه، كي برسد تن خسته ي من

چه سازد دل تنگ  ديدار؟
چه گويد با عكس ديوار؟
نشيند به هواي تو دل
تا كه بازآيي گل گمشده ام
گريه نكن دل بي تاب از بي خبري
شكوه نكن تن رنجور از در به دري
اي واي..........


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 19:24 موضوع | لینک ثابت


خاک طلا

روی خاکی که همین نزدیکیاست

دل ما این در و اون در میزنه

صبح زود دنیا رو بیدار می کنه

مث گنجشکی که پر پر می زنه

 

سنگ فیروزه ی این خاک طلا

دکمه ی پیرهن عاشقا می شه

صدف آبی دریای شمال

آشیونه ی پرنده ها می شه

 

ما همین درختای تناوریم

روی خاکی که دیار عاشقی ست

نمی تونیم تو رو تنها بذاریم

وقتی دستمون تو کار عاشقی ست

 

می زنیم به آب و آتیش واسه تو

مث عاشقای بی نام و نشون

تو رو تا آخر دنیا دوس داریم

وطن پرنده های مهربون

 

از رو شاخه های ما پر می کشه

آفتاب روشن این خاک قدیم

اگه ما تو دنیای هم بمونیم

اگه ما به دستای هم برسیم


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 18:24 موضوع | لینک ثابت


ای خانه روشن  شب ویران تو پیداست

آوار ستون های هراسان تو پیداست


بر چهره ی بی رنگ بهاری که نداری

حتی ترک خنده ی گلدان تو پیداست


حس و حال این روزا   تلخه و شیرین      تلخیشو که همه چشیدین اما شیرینیش اینه که گاهی انسان این اقبال بلند رو  داره  که مصادیق دروغ و صداقت رو در یه نمایش بزرگ اجتماعی ببینه کاری به اصطلاحات رایج چپ و راست ندارم   اما من از صداقت دفاع کردم در برابر دروغ  . شامورتی بازی رسانه رسمی نمی تونه جای این دو تا  رو عوض کنه بی بی سی و سی ان ان هم نمیتونن نقش مضحک طرفداری  رو خوب بازی کنن . جدال رسانه های خارجی و رسمی رنگ سبز صادقانه خواست قلبی میلیونها ایرانی رو عوض نمی کنه . امروز کنار مردم بودن اقبال بلندی می خواد  هم سن و سالای من حس و حال سال 57 رو دارند .شماتت دوستان غافل هم دردناک تر از خود درده  گاهی احساس می کنم متقاعد کردن بعضیا مث تنفس مصنوعی دادن به یه عروسک نه تنها بی فایده که مضحکه . 

با حافظ بودم دیشب گفت :

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

چیست یاران طریقت بعد ازین تدبیر ما



 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در شنبه ششم تیر 1388 ساعت 11:33 موضوع | لینک ثابت


وقتِ برگشتن خونه س

وقتِ برگشتن به خونه س

وقتِ دلتنگي ديدار

يه دل گمشده داريم

ميونِ اين همه ديوار

 

اگه خسته اگه سنگين

وقت برگشتنِ بهِ خونه س

برا پر كشيدن از خود

خونه بهترين بهونه س

 

ما به خونه بر مي گرديم

تو غروب ِ بي كسي ها

به سراغ رازقي ها

به هواي اطلسي ها

 

اگه تلخيم، اگه شيرين

اگه سرخيم، اگه زرديم

مثِ هر روز و هميشه

ما به خونه بر مي گرديم

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 9:53 موضوع | لینک ثابت


عقل بي قرار

مرد برزخ ستاره و سحر                                      

مرد قرن نور ها وسايه ها

بي تو هر دقيقه تازه مي شود

رنگ خاكستري گلايه ها

 

مرهم صبور درد هاي سخت

عقل بي قرار سرزمين ما

كاشف دقيقه هاي گم شده

ناجي ترانه هاي بي صدا

 

اي طلايه دار  اعتماد و عشق

من اسير عصر سنگ و آهنم

بال هاي خسته ي مرا ببين

آخرين پرنده ي قفس منم

 

خسته از دروغ و تشنه از سراب

پشت ميله ها به جستجوي تو

من پرنده اي رها و عاشقم

پر نمي كشم مگر به سوي تو

 

مرد برزخ ستاره و سحر

سبز ساده رنگ باور من است

تكيه داده ام به پرچم شما

شايد اين پناه آخر من است


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 20:31 موضوع | لینک ثابت


به پرنده ی تنهایی که پشت تریبونها پرپر می زند


 

ما سی مرغیم با اعتماد به تاراج رفته

سی مرغ شتاب زده و مغبون

مقهور عصر دانایی

(خانمها و آقایان   کارت مخصوصی در جیب صندلی جلوی شماست  لطفا آن را مطالعه بفرمایید)

ما سی مرغیم به رفتار ویرانگر تاریخی عادت کرده

سی مرغ در تور دستباف خویش گرفتار

سی مرغ محبوس

(جهت اطلاع شما درهای خروجی عبارتند از دو در در سمت چپ دو در در سمت راست)

ما با دو بال شیدایی و عقلانیت پرواز کردیم در ساعت پنجاه وهفت

شیدایی چنان بر ما غلبه کرد که عقلانیت گریخت در پس پشت جمجمه هایمان

ما سی مرغیم  درحسرت پرواز

(شماره پرواز ما .. . و مسیر پروازما چندین هزار پا از سطح دریا تعیین شده)

سی مرغ مغموم و عاشق

سی مرغ خاموش و مبهوت

به اعتماد کدام تصمیم برخیزیم

با تکیه به کدام عصای اطمینان.

(لطفا کمربندهایتان را ببندید)

 

فرا خوانده می شویم

برای تصاحب بخشی از سرنوشتمان

پاره ای از سهممان

وما بی اعتماد و بی اعتنا

(لطفا به علامت نکشیدن سیگار توجه بفرمایید )

ما سی مرغیم با منقار های خاموش

 چینه دانهای تهی

 بالهای زخمی

نفسهای خسته

(چنانچه در وضع هوای داخل کابین اتفاق ناگهانی رخ دهد یک ماسک اکسیژن ...)

ما سی مرغیم

که صلاحیت پرواز نداریم

با آرامشی عمیق در ققس

(اقامت خوشی را برایتان آرزو می کنیم)


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 15:51 موضوع | لینک ثابت


آینه

مث آينه اي شكسته رو زمينم

حالا بهتر مي تونم تو رو ببينم

 

حالا من هزار تا دل هزار تا دستم

حالا من هزار تا آغوشِ ِشكسته م

 

حالا تكرار مي شه چشمات توي چشمام

حالا اندازه ي دنيا تو رو مي خوام

 

حالا چن هزار دليل تازه دارم

كه چشامو از چشات بر نمي دارم

 

حالا هر دقيقه دارم از تو سهمي

تو بايد شكسته باشي تا بفهمي

 

 مث آینه ای شکسته رو زمینم

حالا بهتر می تونم تو رو ببینم


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 18:1 موضوع | لینک ثابت


كجا به تو رسيدم

  كجا به تو رسيدم

كه لحظه ديدني شد

كدوم ترانه خوندم

كه شب شنيدني شد

 

كجا به تو رسيدم

تو اين مسير دشوار

كجا تو رو شنيدم

براي اولين بار

 

كجا به تو رسيدم

كجاي اين صدا ها

كجاي اين دقايق

كجاي اين كجا ها

 

يه تكه ابر تنها

تو باغ آسمونم

نه از تو بي نصيبم

نه از تو بي نشونم

 

به تو رسيدم از آب

به تو رسيدم از سنگ

كجا تو خونه داري

كجاي اين دل تنگ

 

كجا به تو رسيدم

به اين همه تماشا

به لاله هاي خاموش

به ياسهاي زيبا


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت 7:55 موضوع | لینک ثابت


تو رُ گفتم و نگفتم

                  

        

 

مث تكرار ِ نگفتن  مث عكس ِ روبرويي

مث آينه اي  قديمي پُر ِرازاي مگويي

 

مث عكسِ ِ ماه ِ تنها  لب ِايوونِ ِ ستاره

با نگاهي كه هنوزم برا من تازگي داره

 

تو رُ مي شناسم هموني با تبسمي صميمي

پشت ِ رنگاي پريده لاي عكساي قديمي

 

به كجا رسيدم از تو  عمريه كه رنگ سايه م

چتر ِ آغوشتُ وا كن زير بارون ِ گلايه م

 

به كجا رسيدم از تو يه سراب ِ بي فروغم

يه خيال ِ بي تماشا  يه ترانه ي دروغم

 

مث تكرار ِ نگفتن  مث عكس ِ روبرويي

تو رُ گفتم و نگفتم عين ِ بغضي تو گلويي


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 ساعت 23:23 موضوع | لینک ثابت


کاش به جای نسل من هم بخندند

آقای داوود آبادی

 

بیش از آنکه از محتوای پاسخ شما ناراحت شوم از نثر شما افسرده شدم نثر ادبیات انقلاب بالا بلند تر از این نوشته هاست . پس توصیه می کنم چماقها را از آستینتان بیرون بیآورید تا راحت تر بنویسید.

 

زحمت بی ثمری کشیدید در مغشوش کردن حرفهای من با پسرم. اما بگذارید صریحتر بگویم :

 دم این نسل گرم که در سینمای اخراجی ها خندید، کاش به جای نسل من هم می خندید که جرات نکرد به تفکر بسته ریاکارانه و چماق پوش شما بخندد .

حکایت شما حکایت حاکم مستبدی ست با چهره ای عبوس که جرئت خنده را در مردم خود کشته است و حالا که سر ذوق آمده، می خندد تا همه بخندند . مردم می خندند هم به کارگردان هم  به آرمانهای کارگردان ، اما آرمانهای کارگردان آرمانهای من هم بود، من دوست ندارم همه به سرمایه جان من بخندند چرا که من از مسیر شما برای رسیدن به آرمانهایم نرفتم . تاریخ سیاسی ایران لابراتوار رفتارهای متعارض شما نیست، پس لطفا با آرمان های من بازی نکنید.و

 

بگذارید مردم به چیزهای دیگر هم بخندند.

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت 15:37 موضوع | لینک ثابت


یه روز به دنیا خندیدیم ، یه روز به همدیگه ، حالا به خودمون می خندیم.

                    

 

از بارون عصر بیست فروردین با پسرم پناه بردیم به سینما پایتخت و اخراجی های دو در حال نمایش بود . از اینکه کارگردان آدمهای شبیه به خودش رو دستمایه خنده مردم تهرون هشتادوهشت کرده، ناراحت شدم . دوست نداشتم چهره تحریف شده ی آرمانگراهای دهه شصت، مضحکه مردم بشه . اما به هر حال اتفاقیست که در برابر چشم عقلای سینما افتاده و برادران زود جوش و دیر پز انقلاب و جنگ آخرین شیرین کاری هاشون رو نشون می دن .یه روز جلوی دانشگاه یه روز سر چهار راه حالا هم رو پرده سینما .

....نه پسرم جنگ این نبود . این آدمای عملی و لمپن به کیلومتر پنجاه جبهه می رسیدن استحاله می شدن دیگه تا اردوگاه اسارت به همون حال نمی موندن . پسرم کسی که بوی مرگ رو بشنوه خماری از سرش می پره .

پسرم دنیای ذهنی کار گردان به اندازه شخصیت های فیلمشه  او فکر می کنه اگه روحانی و جاهل به درک هم برسند همه مشکلات کشور حله . نجبا و عقلا هم یا دکتر های هالو هفت شنبه هستند یا هواپیما رباهای منافق .

پسرم ما خسته شدیم و داریم به خودمون می خندیم این تلخ ترین خنده ی یه نسل سر خورده س .

پسرم برگشتن به مردم هزینه های زیادی داره و تو سعی نکن اونقدر از مردم فاصله ب

گیری که مجبور شی با این شیرین کاری ها دلشونو به دست بیاری .

همین حرفا رو تو برگشت به پسرم گفتم زیر بارونی که خنده های تهرون هشتادوهشت رو خیس کرده بود .


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت 13:20 موضوع | لینک ثابت


شهرزاد قصه ها

باز مي رسم به شهر در جهنمي ز دود

با مسافرانِ خواب با قطار صبح زود

 

خواب هاي نا تمام ، حرف هاي بين راه

بي تبسم و نگاه ، بي ترانه و سرود

 

پشت صندلي پر از نام هاي ناشناس

خاطرات بي صدا ، عقده هاي يادبود

 

جاده ها به شهرها کاشکي نمي رسيد

خواب هاي بين راه کاش واقعي نبود

 

روستاي من کجاست شهرزاد قصه ها

گم شده بهشت من در جهنمي ز دود


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت 23:25 موضوع | لینک ثابت


تو را دوست دارم

كويرم در آغوش باد و غبار

به روياي باران و باغم ببر

شبم سايه پوش خيال و سكوت

به ايوان نور وچراغم ببر

 

بهاري شو ودستهاي مرا

بگير و برويان ازين خاك پير

سراغم بيا تا چو رودي رها

بريزم در آرامشي دلپذير


تو را دوست دارم كه روياي تو

ستونهاي اين سقف نيلوفريست

تو را دوست دارم كه روز تو عيد

شب قصه  هاي تو ماه و پريست

 

تو را دوست دارم كه دنياي تو

به آرامي خوابهاي من است

دلي گرم دارم در اين خاك سبز

چراغي كه تا زنده ام روشن است

 

صدا كردي از سايه ها و سكوت

مرا زير نور چراغي كه هست

پريدم  به روياي بالي كه نيست

دويدم در آغوش باغي كه هست

 

تو را دوست دارم كه نام تو را

 نوشتند برسينه ي سنگها

به پيشاني سبزه ها عيدها

در آرامش باغ آهنگها

 

تو را دوست دارم كويري و باغ

تو را دوست دارم رهايي و شاد

تو را دوست دارم بزرگي و سبز

تو را دوست دارم ........

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ساعت 13:15 موضوع | لینک ثابت


تو کجایی

تو کجایی  که پرنده ها می گن

زیر سقف آسمون تو رو دیدن

واسه پیدا کردن چشمای تو

هنوزم ستاره ها صف کشیدن

 

دل آباد و چراغون تو کو

من خرابم دل ویروونی دارم

به کدوم ستون باید تکیه کنم

وقتی اغوش تو رو کم می ارم

 

بیا این خطای کوچکو ببخش

از پرنده ای که صید قفسه

روزی صد دفعه تو رو گم می کنه

اگه آسمون به دادش نرسه


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 ساعت 11:37 موضوع | لینک ثابت


زندگی رو لبه ی حقیقت و رویا

 

جای انگشتهای پری روی سمنوی دیگ مسی مادر بزرگ پای درخت مو، عطر گندم مچاله شده در چاهک چوبی و رد شیره ی سفید آن روی لبهای نه سالگی من، علامت عید بود .

عید با برق کاغذهای رنگی وجست ماهی های قرمز می آمد با جوانه های برآمده از تن درختِ توت ،بآاتش افروخته بر تپه های مجاور ،با شلیک نور در تاریکی ایوانِ بهار خواب ، با مهربانی لباسهای نو بر شانه های استخوانی ما ، با تن های بی رمق و چشم های درشت گنجشککان نوزاد گوشه ی ایوان در آشوب خانه تکانی، با صدای ُدُهل فرشهای کهنه بر طشت مسی حیاط وروبند غبار آلود مادر در آستانه در .

عید پیش از آینه و هفت سین به درک ما می رسید در جیبها و دستهای ما می نشست از سخاوت مهمان خنده رویی که سکه اش مزد زحمتی نبود مرحمتی کریمانه بود .

اما جای انگشتهای پری بر سمنوی دیگ مسی باور پذیر شده بود و مثل زندگی روی لبه ی حقیقت و رویا دلهره اور . شیرینی سمنو اثر پنج انگشت مهربان او بود . که خستگی از تن نحیف مادر بزرگ  دور می کرد پری به چشم نمی آمد اما طعم شیرین سمنو از او بود . عطر و طعم و بو داشت اما چشم از این همه بی نصیب بود .

صبح ِ سمنو با عطر جوانه های تازه ی درخت مو آغاز می شد زندگی به اندازه ی ُنه سالگی من ساده بود نه گرهی نه افسونی .پیش ازآنکه اثر انگشتهای پری را بر سمنوی دیگ مسی ببینم بر سنگواره های فسیل باز مانده از دریایی موهوم در تپه های مجاور دیده بودم . رد او در هر کجا که نمی دانستم بود پاسخ قانع کننده ای به جستجوی ناکام عقلی کال .

حالا دیر زمانیست که نُه سالگی ام را ندارم  در امتداد ریسمان عمری پر از گره و افسون، بی اثر انگشت پری مهربان، با خاطره شیرین سمنویی که در بسته بندی های جدید روی پیشخوان سوپر مارکتها و کنار پیاده رو عابران وشاید پریان است .

طعم افسانه ای و شیرین سمنو مزاج چهل سالگی ام را به هم می ریزد نمی دانستم زمان اینقدر ظالم و کشنده است نمی دانستم روشن شدن این همه چراغِ ِ دقیقه ها و ساعتها تاریکی شیرین و مطبوع نُه سالگی ام را به تاراج می برد و طعم شیرین سمنوی دیگ مسی را در دهانم زهر می کند نمی دانستمهای مرا پری مهربانی کو که با انگشتهای  شیرین و راز امیزش پاسخ بگوید .


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت 9:26 موضوع | لینک ثابت


مردي از آيينه آمد

مردي از آيينه آمد ، روزهايي سر رسيد

سال هاي با جنون پيوسته اي از در رسيد

 

چشم ، در کار صراحت بود تا توفان نشست

دست ، سرگرم رفاقت بود تا خنجر رسيد

 

واژگون شد ياس ، بغض تلخ گلدان ها شکست

شعله ور شد خنده ، بوي تند خاکستر رسيد

 

تا چه شب هايي به بارانهاي بي حاصل گذشت

تا چه آسيبي به وجدان هاي نام آور رسيد

 

باز هم از قاب ، از ديوار هاي روبرو

عطر دلتنگ صداي گريه اي پرپر رسيد


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ساعت 12:40 موضوع | لینک ثابت


ما دير اومديم

از کابوس بچه ها بیرون نمیام اونا آخرین قربانیای جنگ نبودن  اصلا به اونا اجازه ندادن زندگی کنن فکر کنن بزرگ بشن تصمیم بگیرن دوست داشته باشن به قول قزوه قرار نبود اسماعیل و هاجر تو آتیش برن  اما شد و دیدیم و سعی می کنیم فراموش کنیم . تنها سعی می کنیم فراموش کنیم همین .

 

 

دو تا فانوس ، دو تادريا

دو تا خورشيد ، دوتا رويا

 

دو تا قايق زير پلكات

دو تا درياچه ي زيبا

 

ماهي مديترانه

ماهي تنگ بلور بي ترانه

 

ديگه كم كم داري چشماتو مي بندي

رو به دوربيناي دنيا نمي خندي

 

باز كنار حوض نقاشيا مردي

شايدم مداد آبي كم آوردي

 

اومدي بگي بموني

، اومدي بگي بخندي

دنيا ديدن نداره چشماتو سعي كن كه ببندي

 

اينجا آتيش بازي مسلسل و توپ و تفنگه

تو رگات زهر گلوله س ، اما خنده هات قشنگه

 

به عروسكات بگو قصه همين بود

خنده روياي زمين بود

 

به عروسكات بگو جشن سكوته

ديگه دنيا مث دشت برهوته

 

اگه گريه بي بهونه ، اگه خنده بي صدا شد

بگو ما دير اومديم ، تقصير ما شد


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 ساعت 23:3 موضوع | لینک ثابت


آخرین دعوت

 

برای کلام گذاشتن رو این آهنگ وقت کمی داشتم گاهی آهنگساز یا خواننده و شاعر مسیر خلاف هم را دنبال می کنند شاعر به جستجوی کلمه های خوش ساخت است خواننده به دنبال کلمه های خوشتراش . بعضی ترکیبها رو بخاطر آهنگ عوض کردم حاصل کار بد نشد . صدای محمد جان داد به این کلمات . قبول دارم از شاعرانگی به نفع ترانگی فاصله گرفتم بعضی تعابیر هم به توصیه رسانه عوض شد .

 

 

بمون با من، گل تشنه ، ببين دل بستن آسونه

ولي دل كندن ِعاشق مث ِدل كندن از جونه

چراغ گريه روشن كن ، شب دلشوره و رفتن

كنار اين شب زخمي، بمون با من، بمون با من

ببين امشب به ياد تو،فقط از گريه مي بارم

حلالم كن تو مي دوني دل بي طاقتي دارم

 

تماشا كن صدايي كه به دست باد ها دادي

تماشا كن چراغي كه به تاريكي فرستادي

ميون رفتن و موندن، كنار تو گرفتارم

تن بي سر ، سر بي تن  نگو دست از تو بردارم

اگه بعد از تو مي مونم ،اگه بعد از تو مي پوسم

خدا حافظ، خدا حافظ، تو رُ با گريه مي بوسم

خدا حافظ    خدا حافظ


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 ساعت 9:31 موضوع | لینک ثابت


جنگٍ باور می کنم

 به کسی که پرچم کشورش را در چمدانش گذاشته و از فرودگاهی به فرود گاهی آواره است به کسی که در کتابخانه های عمومی اروپا خوابیده است بر روی نقشه جهان در حالی که اشکهایش از قاره ای به قاره ای سفر می کند به مردمی که پایمالشان می کنند اما نمی توانند انکارشان کنند . به دخترکان آوار و مشق های نا تمام .

 

 

 

بغضُ باور میکنم، وقتی که خنده زخمیه

جنگُ باور می کنم ، وقتی پرنده زخمیه

 

بوی باروت ، بوی سیب ، طعم شکستن صدا

رنگ ِخاکستری ِمرگ ِتموم ِآدما

 

اگه تلخه اگه شیرین ، دیگه دور آخره

یه نبرد بی امون ، یه جنگ نا برابره

 

آخرین سنگُ به شیشه های دنیا می زنیم

می میریم، آتیش به چشمای تماشا می زنیم

 

گریه می کنیم که روشن شه چراغ خنده ها

دیگه دلواپس دنیا نباشن پرنده ها

 

نازنین گریه نکن ، فردا که آفتاب بزنه

طعم زیتون می ده خونی که تو رگهای منه


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در دوشنبه نهم دی 1387 ساعت 15:52 موضوع | لینک ثابت


سقاي حرم

سالی که محرم وفروردین یکی شدند گفتم به پیشواز محرم نثار شبهای خاموش پدرم.

 

 

 

عيد آمد و باغ از رويش،گلدوزي فروردين است

امسال ولي دلتنگيم،گل با همه سرسنگين است

 

اين سبزه ي نوروزي نيست، بر سفره سري جا مانده ست

اين ماهي قرمز در تنگ، يعني که دلي خونين است

 

عباس جوان مي آيد،آيينه و قرآن در دست

يک « سين» دگر بر سفره، سقاي حرم يک «سين» است

 

در آتش اسفندم من، مي گريم و مي خندم من

يک روي بهارم آن است، يک روي بهارم اين است

 

اي از دل تنگم آگاه، همسايه ي فروردين ماه

تا نام تو را مي نوشم، طعم دهنم شيرين است


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در جمعه ششم دی 1387 ساعت 22:46 موضوع | لینک ثابت


من نمی گم

زمان رو فقط تو عكسا ميشه نگه داشت  ما گاهي رو خودمون كليك مي كنيم و فريز مي شيم تو عكسا . گاه شادي هاي عكسامون ما رو ناراحت ميكنه چون ما از اون شاديها فاصله گرفتيم . كاش مث عكسا كنار هم باشيم . گاهي...

 

 

واسه هم تو عكسا عاشقونه تر

واسه هم تو عكسا ديوونه تريم

من نمي گم ولي اين عكسا مي گن

ما چقد ازدل هم  بي خبريم

 

خيلي وقتا عشقُ از ياد مي بريم

يادمون رفته  يه روزي چي بوديم

دوبار آفتاب بزنه، بارون بياد

كي مي دونه ما تو دنيا كي بوديم

 

زندگي مي گذره ،عكسا مي مونن

دنيا خوابه، اگه خوبه، اگه بد

كاش مث عكسا كنار هم باشيم

كاشكي خنده ها بمونن تا ابد

 

مي شه پرواز پرنده رُ نديد

ميشه عكس بالُ تو قفس كشيد

بيا عادت بكنيم به همديگه

وقتي عشقُ نميشه نفس كشيد

 

من وتو بي خبر از خاطره ها

خيلي وقتا بي خيال هم بوديم

من نمي گم ولي اين عكسا ميگن

ما دو تا يه روزي مال هم بوديم

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت 6:33 موضوع | لینک ثابت