تبليغاتX
 سال های تاکنون
 

غمگین و سزاوار

 

 

  1. محمود شاهرخی رو بار آخر تو دفتر خسروی دیدم .دوستی کهنه ای با هم داشتند. سر ظهر بود به اتاق خسروی رفتم .حدود یک ماه پیش.. شکسته تر از همیشه و گریه دار حرف می زد و اشک می ریخت .خطبه مولا علی رو می خوند در زنهار به امیر تحت امر خود و سفارش رعایت حقوق مردم .تقریبا گریان می خوند ..از زنی حرف زد که پول مچاله بی ارزشی در مشت به طلب گوشت به قصابی آمده بود و ایشان ناشناس وار پولش را تکمیل کرده و های های گریه می کرد ..از اینکه خلیفه های خدا در زمین به فلاکت نان گرفتارند و امرا در خواب خرگوشی فرو رفته اند.. این همه بی قراری ندیده بودم از شاهرخی ..دم مرگ مستاصل در ماندگی انسان بودن فهم رستگارiنه ای از زندگیه . بغض شاهرخی بعضی کلمه هاشو می شکوند و ادامه می داد.. همچنان از صدمه ای که به کرامت انسان خورد. از استیصال خودش در دستگیری مردم از فقر  . پیش از آن هر بار شاهرخی را بذله گو و نکته سنج دیده بودم ..اما اون روز به گواه خسروی مات و متحیر بود.. شاه باشی و رخ باشی و مات باشی ...مات درماندگی مردمی که هشتاد و دو سال با هاشون نفس کشیدی و حالا دست تنها جاشون می ذاری و می ری این همه نگرانی برای شاعر شکننده است .این همه دلواپسی سفر آخر رو سخت می کنه ...خیلی سخت . یاد سوگ نامه جلال افتادم در مرگ ملکی.. ای آنکه غمگنی و سزاواری....


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 8:21 موضوع | لینک ثابت


بعد سی سال

 

قصه نبود سایه نبود  اولین بار دم در مدرسه همکلاسیمون علی مردانی پیش قراول شد سال پنجاه و هفت بود اوایل پنجاه و هفت چند پونزده ساله که یکیش من بودم راه افتادیم با شعاری که بار اول بود می شنیدم مرگ بر شاه باورش سخت بود باور اینکه اون حرفا اون شعارا یه روز به ثمر بشینه شاید اگه کسی می پرسید چرا؟ قدرت قانع کردنشو نداشتیم اما هوای عاشقی تو سرمون افتاده بود هزار متر که می رفتیم با سوت علیمردانی تو کوچه ها زیر توپ و تشر کاسب ها و مغازه دارا گم وگور می شدیم و روز بعد.. گمونم دو هفته ای شد و آخر زیر هر تیر چراغ برق یه مامور شهربانی ایستاد و قصه موقتا تعطیل اما علیمردانی دست بردار نبود کار به شب گردی و شعار های شبانه کشید و ...وعلی مردانی رو پارسال دیدم بعد سی سال... هردوسالها ست ساکن تهران شده بودیم و بی خبر از هم..   و قتی آدرس همو می نوشتیم دیدم دو پلاک با هم فاصله داریم تو یه کوچه ....یاد اون روزا افتادم که تخته سیاه آینه بی قراری شده بود پی فرصتی بودیم که بدویم تو کوچه و داد بزنیم مرگ بر ..

  

 

 

تخته سیاهای کلاس

یک شبه روسفید شدن

بسکه نوشتن برامون

اسمایی که شهید شدن

 

قصه نبود سایه نبود

رنگ زمین اناری بود

تخته سیاه مدرسه

آینه ی بی قراری بود

 

نه دل به غربت می دادیم

نه تن به آرووم وقرار

یه در برا رها شدن

یه پنجره برا فرار

 

فرار به سمت عاشقی

 به کوچه های بی ریا

به سادگی های زمین

به سنگرای آشنا

 

قصه نبود سایه نبود

 رنگ فرشته بود و بس

با پر زخمی می زدیم

 تو آسمون  نفس نفس

 

یه شب هوای عاشقی

پیچید تو بال و پرمون

مشق شهادتو نوشت

توگوشه ی دفترمون

 

قصه نبود سایه نبود

رنگ زمین اناری بود

......

این کار با صدای آقای زکی زاده خواننده گروه سرود آباده و آهنگسازی وتنظیم دکتر چراغعلی اجرا شده تازه ست دوست داشتین دانلود کنین.


دانلود آهنگ این ترانه ( فرمت WMA )

روش دانلود :

روی لینک کلیک راست کرده و گزینه Save Target As را بزنيد .

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 19:26 موضوع | لینک ثابت


ایوون کبوتر

 

 

 

يه كليد كهنه چرخيد توي قفل سينه م انگار

يه دل شكسته افتاد زير دست و پاي زوار

 

دلمو نذر تو كردم كه هنوز دلنگرونم

چي مي شد مثل كبوترزير ايوونت بمونم

 

مث خواب بود مث رويا مث لمس آسمون بود

تو هياهوي صدا ها  يه سكوت مهربون بود

 

زير طاق آينه كاري پاي ايوون كبوتر

مث خواب بود  مث رويا حتي از خواب تو بهتر

 

 پاي حوض نقره پوشت رو به گلدسته نشستم

دلمو به قفلاي پنجره فولاد تو بستم

 

 نه سر گلايه كردن نه دل شكوه شنيدن

نه اميد دل سپردن  نه توان دل بريدن

 

 يه كليد كهنه چرخيد توي قفل سينه م انگار

يه دل شكسته افتاد زير دست و پاي زوار



 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 11:3 موضوع | لینک ثابت