من فقط یه گریه بیشتر دارم و یه خنده کمتر
اینه فرق من و تو اول وآخر
سهم آسمون که دلتنگی و ابره
چاره ی من و تو صبره
چاره صبره
واسه سهم نابرابر
من فقط یه گریه بیشتر دارم ویه خنده کمتر
واسه موندن
بین چشمایی که بی حوصله قهرن
انگاری کاسه ی زهرن
من فقط یه گریه بیشتر
من فقط یه خنده کمتر
اما یک دل دارم از جنس کبوتر
یه دل از جنس کبوتر
بین دستایی که در حال قنوتن
بین دلهایی که دنیای سکوتن
سهممُ دادن به آسمون تنها
سهممُ دادن به لاله های پرپر
من فقط یه گریه بیشتر
من فقط یه خنده کمتر
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 ساعت 15:58 موضوع | لینک ثابت
باران گرفت
سيل برآمد
وزيد باد
ديوارهاي فاصله افتاد
پس ناودان نقره اي شهر
تا صبح با گلوي بريده سرود خواند
باران که بند شد
دستي به شانه هاي دماوند
دستي به شانه هاي کلکچال
تهران ، بلند شد.
« در روزنامه ها خبري نيست»
توفان نشست و غير هياهو
در شهر حرف تازه تري نيست
مي دانم این که قصه ی ديروز
تکرار مي شود
آه اي سفال کهنه ي من ميهن
تاريخ روي نام تو آوار مي شود
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در شنبه هفدهم مرداد 1388 ساعت 17:44 موضوع | لینک ثابت
شاد می خندید
بر جدار آینه آهو
در حریق گندم و جو کشتزار نو
شاد می خندید
روز روشن شبدر
با نسیم چشمهای او
کودکان باد در فریاد
شاد می خندید
بر جدار آینه آهو
زندگی جاری
در مسیر رود تا موعود
آه اما واژگون شد بخت
برجدار آینه پاشید
رنگها تا بی نهایت سرخ
سنگها تا بی نهایت سخت
شعله ور شد جنگل خورشید
بر جدار آینه پاشید
خون روشن آهو
در حریق فتنه و شمشیر
شعله های مست عالمگیر
کودکان باد در زنجیر
مرزها ویران
ماه در آیینه آویزان
بر جدار آینه جوشید
اشک روشن آهو
سوگواران در كنار او
باد در میعاد
دشت با تنپوشی از آتش
رها در مسلخ فریاد
داد ای بیداد ای بیداد ای بیداد....
صبح در کار چراغی نو
تکه تکه نور در جریان
روز با آیینه هم پیمان
چاوشان فتح عالمگیر در میدان
بیقراری در نگاه روشن یاران
صبح در تسخیر گنجشکان
بار دیگر
بر جدار آینه آهو
تکه های نور در پیوند
آینه در چشمه لبخند
نور باران اذان و صبح
آفتاب اسم اعظم
در دل پرچم
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 10:0 موضوع | لینک ثابت
پابه پای قصه در راهیم
پا به پای کینه ی کاووس
پا به پای مکر سودابه
برستیغ کوه چون آرش
یا سیاوش در دل آتش
یا حسین تشنه بر صحرای تف تنها
یا چو یوسف در ته چاهیم
ما چو دریا های بی پایاب بسیاریم
ما چو طوفان های نا آرام در راهیم
پا به پای اندوهان تلخ
پا به پای بزم و شادی ها
نام زال پير
چون پر سیمرغ در آتش
نو شداروی شگفت نامرادی ها
ذوالفقار مرتضی دردست
بی امان پا در رکاب رخش
ازکویر و کوه
در پناه سایه سار نخل و گردو
گرم پیکاریم
ما چه بسیاریم ، بسیاریم ، بسیاریم
از زلال جاری اروند
تا سپید تارک الوند
از سیاکوه تا دماوند
از ارس تا تنگه ی هرمز
زیر سقف نقره کوب آسمان از عشق سرشاریم
ما چه بسیاریم بسیاریم بسیاریم .....
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در جمعه نهم مرداد 1388 ساعت 15:2 موضوع | لینک ثابت
جنگ بود
يكدفعه هواپيما وسط لحن ملايم روز قهقهه مي زد . بمب كه به زمين مي رسيد اتاقها
سراسيمه مي شدند، تيزي صدا از هواي منجمد شيشه ها عبور مي كرد، مي ديدم پرده نازك
صورت خواهرم مچاله مي شود در آوار بمب، مي ديدم گنجشكهاي كلافه را از درختي به
درختي در پرواز ، مي ديدم ماهي ها را كه به اعماق آب پناه مي برند
پشت خانه هاي خاكي ما ، گرد باد صدا مي پيچيد و فرو مي ريخت در حلزوني كوچك
گوشهاي بچگي مان.
توفان آهن بود كه مي گذشت از رگهاي آبي و نازك اعصابمان.
جنگ بود و دست افشا ني خاك وخون و سربو هر شب مي خوابيديم با وسوسه ي آغوش
سقف تا صبح .گنجشكها يكي يكي دفن مي شدند وما هنوز براي زندگي فرصت داشتيم.
كم كم به لمس ِ برگِ درخت ِتوت حياط رسيدم و حالا نوبت من شده بود كه بايد مي رفتم .
جنگ آمده بود تا تمام آنچه دوست داشتم و حالا بايد مي جنگيدم براي دوست داشتني هايم،
براي يافتن رد نازك آهويي كه گريخته بود از ترس به گوشه ي چشمي .
ظهر تابستاني داغ با چند حركتِ قلم در طرحي شتابزده خاكي شدم با فانوسقه اي آويزان ،
سرود خوان و عاشق به سطر آخر زندگي رسيدم
آن طرف پلي فلزي كه نهان شده بود در كنج تپه ماهور ها قرارگاه بود .
دستهايم كه جز چيدن توت تجربه اي ديگر نداشت به لمس منطق فلزي تفنگ رسيده بود حالا
درست در عصر دلتنگي دوري از خانه به خاطرات غبار آلود جنگ وارد شدم به مفصل خدا و
خاك، با چشمان حريص تماشا به قرارگاه آخر رسيدم و رو به رويم كساني كه پيش از حرف
زدن شليك مي كردند رو به رويم زبان يكنواخت و لجباز تفنگ ها و رو به رويم طرحهاي خاكي
ديگر با فانوسقه هاي آويزان و غوغاي مجادله اي سنگين .
يه باغ پر شكوفه رو شونه ي زمين بود
به دست سر شاخه هاش سيباي نازنين بود
شكوفه ي انارش هلوي آبدارش
نسيم مهربونش برگاي بي قرارش
صدا، صدا، صدا بود تو خواب باغا پيچيد
شكوفه ي انارو از سر شاخه ها چيد
صدا، صدا، صدا بود كه سقف چوبي لرزيد
قلب بزرگِ با با با همه خوبي لرزيد
دود كه به آسمون رفت پدر تو ايوون اومد
از تن شهرم اون شب بگي نگي ، خون اومد
همون شب سيا بود كه بمبو من شناختم
كنار كار دستيام ماشين جنگي ساختم
لوله ي تانك چوبي مداد رنگي ام بود
كت بزرگ بابا لباس جنگي ام بود
گلدونِ ياسِ ايوون باغ خيالي ام شد
خونه ي مردم شهر جعبه ي خالي ام شد
وقتي صدا مي اومد مدادو بر مي داشتم
مثل ضد هوايي رو جعبه ها مي ذاشتم
آژير قرمز مي زد پدر هراسون مي شد
آخه يه گوشه ي شهر دوباره داغون مي شد
مي ديدم از تو جعبه جنازه بيرون مياد
عروسكاي زخمي از تنشون خون مياد
مي ديدم از كوچه مون جنازه هي رد مي شه
داد مي زدم : ادسر بازي داره بد مي شه
بازي ولي جدي بود يه روزي باورم شد
عروسكاي زخمي يكيش، برادرم شد
يه روز كه من بي هوا رفته بودم سراغش
يه پاي چوبي ديدم تو گوشه ي اتاقش
برادرم به من گفت : بازيه جنگ و خنديد
پاشُد منو بغل كرد پاهاش ولي مي لنگيد....
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 18:1 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

عبدالجبار کاکایی سال های تاکنون
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
POWERED BY
