تبليغاتX
 سال های تاکنون
 

تو رُ گفتم و نگفتم

                  

        

 

مث تكرار ِ نگفتن  مث عكس ِ روبرويي

مث آينه اي  قديمي پُر ِرازاي مگويي

 

مث عكسِ ِ ماه ِ تنها  لب ِايوونِ ِ ستاره

با نگاهي كه هنوزم برا من تازگي داره

 

تو رُ مي شناسم هموني با تبسمي صميمي

پشت ِ رنگاي پريده لاي عكساي قديمي

 

به كجا رسيدم از تو  عمريه كه رنگ سايه م

چتر ِ آغوشتُ وا كن زير بارون ِ گلايه م

 

به كجا رسيدم از تو يه سراب ِ بي فروغم

يه خيال ِ بي تماشا  يه ترانه ي دروغم

 

مث تكرار ِ نگفتن  مث عكس ِ روبرويي

تو رُ گفتم و نگفتم عين ِ بغضي تو گلويي


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 ساعت 23:23 موضوع | لینک ثابت


کاش به جای نسل من هم بخندند

آقای داوود آبادی

 

بیش از آنکه از محتوای پاسخ شما ناراحت شوم از نثر شما افسرده شدم نثر ادبیات انقلاب بالا بلند تر از این نوشته هاست . پس توصیه می کنم چماقها را از آستینتان بیرون بیآورید تا راحت تر بنویسید.

 

زحمت بی ثمری کشیدید در مغشوش کردن حرفهای من با پسرم. اما بگذارید صریحتر بگویم :

 دم این نسل گرم که در سینمای اخراجی ها خندید، کاش به جای نسل من هم می خندید که جرات نکرد به تفکر بسته ریاکارانه و چماق پوش شما بخندد .

حکایت شما حکایت حاکم مستبدی ست با چهره ای عبوس که جرئت خنده را در مردم خود کشته است و حالا که سر ذوق آمده، می خندد تا همه بخندند . مردم می خندند هم به کارگردان هم  به آرمانهای کارگردان ، اما آرمانهای کارگردان آرمانهای من هم بود، من دوست ندارم همه به سرمایه جان من بخندند چرا که من از مسیر شما برای رسیدن به آرمانهایم نرفتم . تاریخ سیاسی ایران لابراتوار رفتارهای متعارض شما نیست، پس لطفا با آرمان های من بازی نکنید.و

 

بگذارید مردم به چیزهای دیگر هم بخندند.

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت 15:37 موضوع | لینک ثابت


یه روز به دنیا خندیدیم ، یه روز به همدیگه ، حالا به خودمون می خندیم.

                    

 

از بارون عصر بیست فروردین با پسرم پناه بردیم به سینما پایتخت و اخراجی های دو در حال نمایش بود . از اینکه کارگردان آدمهای شبیه به خودش رو دستمایه خنده مردم تهرون هشتادوهشت کرده، ناراحت شدم . دوست نداشتم چهره تحریف شده ی آرمانگراهای دهه شصت، مضحکه مردم بشه . اما به هر حال اتفاقیست که در برابر چشم عقلای سینما افتاده و برادران زود جوش و دیر پز انقلاب و جنگ آخرین شیرین کاری هاشون رو نشون می دن .یه روز جلوی دانشگاه یه روز سر چهار راه حالا هم رو پرده سینما .

....نه پسرم جنگ این نبود . این آدمای عملی و لمپن به کیلومتر پنجاه جبهه می رسیدن استحاله می شدن دیگه تا اردوگاه اسارت به همون حال نمی موندن . پسرم کسی که بوی مرگ رو بشنوه خماری از سرش می پره .

پسرم دنیای ذهنی کار گردان به اندازه شخصیت های فیلمشه  او فکر می کنه اگه روحانی و جاهل به درک هم برسند همه مشکلات کشور حله . نجبا و عقلا هم یا دکتر های هالو هفت شنبه هستند یا هواپیما رباهای منافق .

پسرم ما خسته شدیم و داریم به خودمون می خندیم این تلخ ترین خنده ی یه نسل سر خورده س .

پسرم برگشتن به مردم هزینه های زیادی داره و تو سعی نکن اونقدر از مردم فاصله ب

گیری که مجبور شی با این شیرین کاری ها دلشونو به دست بیاری .

همین حرفا رو تو برگشت به پسرم گفتم زیر بارونی که خنده های تهرون هشتادوهشت رو خیس کرده بود .


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت 13:20 موضوع | لینک ثابت


شهرزاد قصه ها

باز مي رسم به شهر در جهنمي ز دود

با مسافرانِ خواب با قطار صبح زود

 

خواب هاي نا تمام ، حرف هاي بين راه

بي تبسم و نگاه ، بي ترانه و سرود

 

پشت صندلي پر از نام هاي ناشناس

خاطرات بي صدا ، عقده هاي يادبود

 

جاده ها به شهرها کاشکي نمي رسيد

خواب هاي بين راه کاش واقعي نبود

 

روستاي من کجاست شهرزاد قصه ها

گم شده بهشت من در جهنمي ز دود


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت 23:25 موضوع | لینک ثابت