تبليغاتX
 سال های تاکنون
 

به همين سادگي

دوستان سلام

همچو شوق سفر هند كه در هر دل هست

سر ديدار تو در هيچ سري نيست  كه نيست

 

عازم سفر هندم همين امروز تا يك هفته . ديار بيدل و امير خسرو سرزمين مها بهارات  راما و سيتا  كتب مقدس ودا اوپانيشاد سرزمين خدايان شيوا شينو برهما مهمان دانشگاه دهلي و جي نيو  هستيم با رحماندوست گرمارودي سهيل عباس باقري عبدالملكيان فيض و ...بمبئي و دهلي سفر نامه قبلي هنوز نانمام است بايد تكميل كنم . دوست دارم از زاويه اي كه جهانگير شاه به مقبره ممتاز محل نگاه كرده -در محبس - نگاه كنم .

ديار تناسخ و گرسنگي ديار مدارا و مهرباني پارسال با دكتر ندوشن و باستاني پاريزي و كزازي و مصطفوي رفته بودم و ده سال پيش با دكتر شميسا و فاطمي .ترانه تازه اي رو براتون مي نويسم تا برگشتن.

                           

 

                              به همين سادگي از تو گاهي سخته روزگارم                           

چه كنم دست خودم نيس دل ديوونه اي دارم

 

به همين سادگي از تو گاهي دلگيرم و غمگين

مث برگ بي پناهي ميام از شاخه ها پايين

 

به همين دليل كهنه كه تو چشمام يه غروره

بين مون يه دنيا حرفه دنيايي كه سوت و كوره

 

منُ بشكن و پس از من جاده رو طي كن و رد شو

تامنم عشقُ بفهمم نازنينم گاهي بد شو

 

گاهي بد شو تا بميرم تو ترانه جون بگيرم

قفس صدامُ بشكن من يه گنجشك اسيرم

 

پر عشقم و اسارت پر احتياج و طاقت

منُ پيدا كن و بشكن يه دروغم يه حماقت

 

به همين سادگي از تو گاهي دلگيرم و دورم

من يه ديوونه ي تنهام من يه عاشق صبورم

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 9:35 موضوع | لینک ثابت


بعد از نمايشگاه....

دوره ي راهنمايي كه شروع شد تازه افتادم تو خط مطالعه . چند مجلد كتاب عربي و فارسي در گنجه و طاقچه منزلمان بود حاصل جواني پدرم و سير سلوك شبه طلبگي ايشان در مساجد پاي منابر وعاظ نجف و كربلا . نهج الفصاحه و تاريخ وصاف و تفسيري از قرآن كريم و توضيح المسايل آيت الله خويي و در كنار اين مجلدات فاخر و گالينگور سه جلد كتاب شعر يكي دوبيتي هاي بابا طاهر عريان و دومي كليات ميرزاده عشقي و سومي دفتر اشعار سيد اشرف الدين قزويني يا گيلاني و همين تمام كتابخانه منزل ما بود منزلي در حوالي ميدان خيام .

اضافه كنم  به اين مجلدات چند رساله مندرس و صحافي نشده شامل ادعيه و نوحه و مراثي  به زبان عربي كه مشق شبهاي محرم پدرم بود. روحش شاد .

درس و بحث مدرسه كه اجازه مي داد ناخنكي به كتاب ها مي زدم محض كنجكاوي و بيشتر بابا طاهر و عشقي . تصاوير مينياتوري مكتب هرات تجويدي و شيرازه آشفته ي كتاب و خيالات دوره ي نوجواني از آن صحنه ها ي بديع را هنوز به ياد دارم نگاه ملتمس مردها و ابريق شراب و چشمان افسونگر زن هاي نقاشي و آهوي خوش بر و رويي كه در هامش تصوير در حال گريز بود و عتاب و خطاب بابا طاهر به ذات باريتعالي كه : " اگر دستم رسد بر چرخ گردون" و اين چرخ گردون من را به ياد چرخ و فلك پارك كودك شهرمان مي انداخت محل تاسيس كتابخانه اي بر ويرانه قبر مهدي هارون الرشيد معروف به "سي مي".

پارك مصفايي بود در نزديك مسجد جامع ايلام و ژنراتور آبي برق ايلام كه آهن و تلپش موسيقي عابران خيابان برق بود. غير از اين كتابخانه يك كتابخانه موقت در تقاطع سعدي و برق دو كتاب فروشي به نامهاي علمي و منصوريان در مكان هاي ديگري بودند براي دسترسي به كتاب .

اوايل دهه پنجاه شيخ احمد كافي واعظ مشهور به ايلام تبعيد شده بود و جنب و جوش مذهبي و ديني در بين جوانان شهر افتاده بود و اين را هم اضافه كنم كه موسسه اي در شهر درود لرستان با ارسال كتاب هاي ديني رايگان به نشاني جوانان و نوجوانان علاقه مند منبع ديگري شده بود براي نشر كتاب . در همين روزها بود كه گزيده اي از داستان هاي محمود حكيمي را بابت حضور در كلاس قرآن جايزه گرفتم.

برادر بزرگ و دايي كوچكم هم اهل كتاب بودند و طبعأ مشوق و معرف و از اسلام شناسي و فاطمه فاطمه است دكتر علي شريعتي تا مادر ماكسيم گوركي و داستان هاي آنتوان چخوف و كتاب های صمد بهرنگي راه پيدا كرد به منزل ما . همهمه كتاب و كتابخواني در مدارس هم شروع شده بود  بويژه با پايمردي دو معلم خراساني به نام هاي صمداني و حديدي كه مبلغ انديشه هاي دكتر علي شريعتي بودند در مدارس ايلام و كم كم كتاب مساله  روز شد و كتابخواني سنت معمول . كتاب هم  يار غار شد و هم رفيق ناباب و البته ناياب .

حتي سرگرمي هاي دوره ي نوجواني ما شده بود كشف لغات و مسابقه ي اطلاعات عمومي و قفسه هفت هشت كتابي پدرم زير انبوه كتابهاي جديد گم و گور شده بود .

هر كتاب پله اي پاره آجري سنگي شد براي بلند شدن و بلند تر ديدن از پس پشت كوه هاي بلند شهرمان كه سينه جلو داده بودند و مغرور با كله هاي سنگي نگاهمان مي كردند .

اتفاقات سال پنجاه و هفت باعث شد تا يك بار دگر سراغ قفسه كتاب هاي قديميان بروم و باز هم ميرزاده و بابا طاهر را بخوانم داستان عاطفه سه تابلوي مريم. مجلس چهارم. شارژ دافر بلغاري و مجادلات سياسي و هجويات و باز هم عشوه هاي مينياتوري بابا طاهر و شكوه او كه " يكي را داده اي صد ناز و نعمت " و...

چندي پيش كه در مراسم ختم منصوريان مرد بشاش و گشاده رويي كه مدير قديمي ترين كتابفروشي ايلام بود و به لطف كتاب و حشر و نشر با  كتابخوان ها خوشبخت تر از بازاريان سر شناس ايلامي به نظر مي رسيد رفته بودم دوباره شعر بابا را زمزمه كردم و اين بار در مقايسه شهرمان و آدم هاي زحمتكش و محرومش با مركز كه " يكي را داده اي دانشگاه و نشريات و روزنامه هاي گوناگون و بوستان مطالعه و نمايشگاه و دل خوش و يكي با چند قفسه كتاب و شندرغاز اميد و حوصله و آرزو در گوشه ي جغرافياي وطن .


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 11:19 موضوع | لینک ثابت