فرصتي دوباره مي خوام برايِ از تو سْرودن
سهمِ آغوشمْ مي خوام از شبايِ بي تو بودن
نمي خوام حتي يه لحظه تو چشات خوابْ ببينم
ماهِ من چشماتُ وا کن بذار آفتابْ ببينم
پا شو نازنينِ قصه ، پا شو با ستاره باشيم
آدما اسيرِ خوابن ما به فکرِ چاره باشيم
کي مي گه آفتابِ فردا بازم آفتابِ من و تُست
شايد اِمشب که بخوابيم آخرين خوابِ من و تُست
بيا تا تقاصِ عشقْ از شبايِ هم بگيريم
تو جنونِ عشق و بوسه مرگْ دستِ کم بگيريم.
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 19:54 موضوع | لینک ثابت
مردي از آيينه آمد ، روزهايي سر رسيد
سال هاي با جنون پيوسته اي از در رسيد
چشم ، در کار صراحت بود تا توفان نشست
دست ، سرگرم رفاقت بود تا خنجر رسيد
واژگون شد ياس ، بغض تلخ گلدان ها شکست
شعله ور شد خنده ، بوي تند خاکستر رسيد
تا چه شب هايي به بارانهاي بي حاصل گذشت
تا چه آسيبي به وجدان هاي نام آور رسيد
باز هم از قاب ، از ديوار هاي روبرو
عطر دلتنگ صداي گريه اي پرپر رسيد
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 14:10 موضوع | لینک ثابت
قرن هشتم دوره پرشكوه پختگى مباحث مدرسه اى و خانقاهى است. از اين ثمره رسيده پيشتر ابن عربى بهره برد و دنياى اسطوره اى و دراماتيك عرفان ايرانى _ اسلامى را علمى _ انتزاعى و تجريدى كرد. قصه آفرينش و لطايف شاعرانه مكالمات ارواح قدسى عالم ملكوت به صورت تئورى هاى خشك و غامض نظرى درآمد و نسيم غبارآلود فلسفه يونانى را در هواى اشراقى و شفاف عرفان شرقى رها كرد. شايد خشكسالى عصر پس از ابن عربى در شعر فارسى ثمره اين كاشت و برداشت عالمانه باشد. كاشفان فروتن باطن آيات قرآن در سلسله تفاسير خويش چون كشف الاسرار، تفسير كشاف، مجمع البيان، تفسير كبير و آثار ديگرى چون مطالع الانظار قاضى بيضاوى و مفتاح العلوم سكاكى چاشنى نيرومند عشق را در مذاق آفرينش چشيدند و شرح دلدادگى و سناريوى «فرشته فريب» خوردن ميوه از درخت ممنوعه را نوشتند.
گر من از باغ تو يك ميوه بچينم چه شود
پيش پايى به چراغ تو ببينم چه شود
و مقصود تنها پيش پايى به چراغ تو ديدن بود و اين ديدن در يك لمحه اتفاق افتاده بود، «حوا» هم نتوانسته بود درد تنهايى «آدم» را التيام بخشد و او را به ماندن در سلامت سراى بهشت خرسند سازد كه آدم در هنگام دميده شدن روح در كالبدش طرفه العينى رخسار محبوب را ديده بود و اين راز ناگزير در حجم استخوانى قفسه سينه اش نگاه داشتنى نبود.
گشته ام در جهان و آخر كار
دلبرى برگزيده ام كه مپرس
و چون به تعليم «علم الاسماء» تن داد ديوانه وار بانگ برآورد:
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانى شنيده ام كه مپرس
پارسايى و سلامت هوس و آرزوى هر موجودى در عالم ملكوت بود اما نرگس فتان آن پرى رو كه تاب مستورى نداشت شيوه اى كرد كه جاى چند و چون باقى نگذاشت، آدم سرگشته هم از اهل سلامتيان بود اما شكن طره هندوى يار دام راهش شد و عشق و رسوايى و انگشت نمايى و ملامت را به جان خريد و اسير بار جدايى شد. رقيب محترم ماند در ملكوت و آدم كه قهرمان قصه آفرينش است حرمان نصيب شد. اين داستان رمزى ديگرگونه دارد. بردبارى عاشق و ناز معشوق دورى و تحمل را به عنوان نقطه بحران و تعليق وارد اين داستان كرده است. عشق نهان و دورادور خود حكايتى ديگر است. بعد مسافت هوس را بيشتر مى كند
گويند برو تا برود صحبتش از دل
ترسم هوسم بيش كند بعد مسافت
اما رندى آدم در اين قصه پيش بردن، عشق ورزى خود با گوشه ابرو و اشارات پنهان است.
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حريفان كه تو مقصود منى
كاشفان فروتن عشق در قصه آفرينش به زهد خشك تصوف خانقاهى سده سوم و چهارم پايان دادند و دست به كار آفرينش جهان ديگرى در انديشه ايرانى _ اسلامى شدند. جهانى كه در آن روابط آدم و خدا در پرتو عشق معنا مى شد. عشقى كه درد آن را آدم ظلوم و جهول كشيد، طرفه داستانى ست كه شيطان و آدم هر دو گناه كارند و هر دو هم رجيم و رانده از جوار رحمت الهى اما پذيرش توبه آدم و كرشمه ها و خنده هاى پنهانى و زير لب خالق به اين مخلوق كه كسوت خليفه الهى را بر تن كرده او را عزيزتر و مكرم تر ساخته است.
بى وفا نگار من مى كند به كار من
خنده هاى زير لب عشوه هاى پنهانى
اگر در عالم آفرينش رند نباشى اين عشوه ها و خنده ها را درنمى يابى چون اين سناريو را رندانه نوشته اند و رند عالم سوز مصلحت بين نيست. در واقع داستان خلقت در اين رمز جاويد و جادويى نهفته شده است و نقش آدم در آغاز نيز همين بود. عالم صاف و ساده سلامت و پارسايى و تسبيح، پيش از آدم نيز وجود داشت. اين روايت بدون بحران و تعليق نمى توانست جذاب باشد و ظهور آدم بايستى نقطه آغاز تعليق مى شد. اما تربيت آدم و شعور رو به تكامل او در ادامه تاريخ منجر به يافتن راه نجات در هر دو عالم ملكوت و ناسوت خواهد شد و اين جاست كه حافظ عاشق، سرخوش و آگاه به ملكوتيان و زمينيان راه نجات را مى نماياند.
دلا دلالت خيرت كنم به راه نجات
مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 0:19 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

شعر و ترانه
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
POWERED BY