تبليغاتX
 سال های تاکنون
 

حبس سکوت

باد نمی پرسد  در می زند

می پیچد بر در  سر می زند

 

من ولی از باد پریشان ترم

نبضم با کوبه ی در می زند

 

حبس سکوتم پر از آواز هیس

ساز مرا مرگ مگر می زند

 

خاموشم تنها با یاد تو

گنجشکی در من پر می زند

 

روز و شبم نیست پرم از تپش

دل به هوایت چقدر می زند

 

ساز الفبای تو با شعر من

هر دم آهنگ دگر می زند.


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 14:52 موضوع | لینک ثابت


چی بگم

وقتی بارون می زنه

شاخه هامو می شکنه

دل تنها چرا تو

مث گنجیشکا پریشون نمی شی

منو می بینی و حیرون نمی شی


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 6:12 موضوع | لینک ثابت


روزي از سنگ

روزي از سنگ روزي از ديوار

روزي از امتداد ، از تکرار

روزي از پرده ها و پستوها

روزي از طعم خانگي سرشار

پنجره ، قاب کهنه ي ديروز

آسمان روي چشم ها آوار

در به سمتي که بسته شد چرخيد

من به سمت هميشه ، سمت قرار

آسمان سايه بان تنهايي

ابرها عابران بي آزار

کوچه ها واژه ها ي سردرگم

جاده ها حرف هاي ناهموار

من به ترديد مي رسم هر روز

من به تکرار مي رسم هر بار

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 11:8 موضوع | لینک ثابت