تبليغاتX
 سال های تاکنون
 

سفر

به ملکوت رسیدم

با جبروت موریانه ای خسته

بر عصای سلیمانیِ عرش

بی دم زدن

بی حرف و سخن

آدمکی به نام من

مترسک جالیز انسانیت

سرخوش و امیدوار

در آستانه ی دیدار

عصا به دست

بیرون تاخته از فراموش خانه ی دنیا

بر پلی نااستوار و لرزان

با رفتاری معلق

آدمی در آغوش عدم

صدایی تنها

خیره به مرگ

اندیشناک و شرمگین

من گم شده بودم

از کودکی

و مرگ

مهربان و رازآمیز

جویان و پرسان

در پی ام

در ازدحام بازار

کاسب وار

ایستاده بودم

بر آستانه ی دُکانی

مرگ از من تنی گرفت و

من از او جانی

بی سود و زیانی.

 

 

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 8:24 موضوع | لینک ثابت


اي مسيح مهربان زير نام قيصرم -

]



قيصر بغض شعر انقلا‌ب را شكست. به زمين‌خوردن اين درخت تناور و زخم‌خورده سرها را به سمت شعري گرداند كه رنجنامه سربازان خسته سال 57 است. اگر مرگ قيصر مثل مرگ سيدحسن حسيني در سكوت مي‌گذشت، من به ماندگاري شعر آرماني دهه 60 شك مي‌كردم، اما قيصر بغض شعر انقلا‌ب را شكست.

اكنون طوفان نگاه‌هاي پرسشگر مي‌وزد. قيصر كي بود؟ چه مي‌گفت؟ دغدغه‌هايش چه بود؟ دردهايش چه؟ مردم از اين دريچه شعري را خواهند شناخت كه زخمي تازيانه سكوت بي‌رحمانه منتقدان مغرض است. مردم در ميان كلماتي قدم خواهند زد كه از جنس آرمان‌ها و ايده‌هاي آنهاست. سايه قيصر مثل سايه سهراب چندين دهه بر سر نسل‌ها و فصل‌ها باقي خواهد ماند.

قيصر را نمي‌شود تجزيه و تفكيك كرد. راز اراده ملي دوست‌داشتن او در سلول‌هاي 25 سال زندگي شاعرانه با مردم نهفته شده است. مردم عاشقانه و شعر صلح را از يك سرباز خسته بيشتر دوست دارند تا از يك انتكلتوئل متجدد. قيصر جنگ و صلح را زيست و اين زيست دوگانه او را شناسنامه يك نسل كرد. گرد كشاكش كودكانه دوستي و دشمني قيصر كه بنشينيد، به سخن من خواهيد رسيد. من پيشگويي نمي‌كنم، اين اتفاق افتاده است و در حال وقوع است. دكتر شفيعي كدكني به قيصر گفت: <قيصر همين جا كه رسيده‌اي بمان، شعر درست همين‌جاست. همين‌جا كه تو ايستاده‌اي.>

اين سخن راز صادقانه ماندگاري است كه نيمي در روح شاعر و نيمي در اثر او نهفته است. قيصر مرد. طوفان چشم‌ها به كتاب‌ها و شعرهاي او وزيد. جست‌وجوگران قانع بازگشتند با كلماتي از قيصر در انبان روح خويش. قيصر مسيح شد و در كالبد شعر انقلا‌ب روح دميد. مهرباني قيصر، نوشداروي تن زخم‌خورده شعري ‌شد كه تازيانه انكار و تخريب را تجربه مي‌كرد. اي مسيح مهربان زير نام قيصرم.



 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 8:9 موضوع | لینک ثابت


كاش مي توانستيم خود قيصر باشيم

 

از هيمنه ي زمين خوردنِ درخت مي شود به عظمت تنه ي تناور آن پي برد . مرگ آهسته و آرام جان مي گيرد الا اينكه بعضي جان ها جهاني را مي آشوبند و مرگ تازه مي فهمد كه چه خطاي بزرگي مرتكب شده است.

نمي توانم باور كنم آن ساحت قشنگ معني و عقل در لفافه الكل و پارچه ي سفيد بيمارستان پيچيده شده باشد . نمي توانم باور كنم آن ذهن خلاق و پويا ديگر نمي تواند پازل كلمات شاعرانه را كنار هم بچيند . نمي توانم باور كنم آن صورت مهربان و نجيب و دردمند بي تبسم و سخن به سكوت تن داده باشد .

هم مي دانم مرگ آنقدر به قيصر مجال داد تا شناسنامه ي درد هاي نسلي آرمانگرا باشد . قيصر از اكسير آرمان هاي اين نسل گذشت و درك شخصيت او بي درك شخصيت نسل او ميسر نيست .

هم مي دانم گروهي وجدان هاي شرمنده و زخم خورده ي خود را پشت نام قيصر امين پور پنهان مي كنند تا از پاسخ دادن به پرسش تاريخي يك نسل نجات يابند .

هم مي دانم گروهي پشت نام قيصر امين پور پنهان مي شوند تا خطا هاي تاريخي خود را در مسير آرمانخواهي بپوشانند .

هم مي دانم قيصر خاكريزي مي شود تا دو نسل دو سوي آن قرار بگيرند و به خطا هاي خويش ادامه دهند .

هم مي دانم اينقدر نمي انديشند تا چون قيصر امين پور باشند و چون او زندگي كنند . و چون او شعر بگويند و چون او عقل مجردي باشند در تني نحيف ، قيصر قله ي نسل آرمانگرا بود . اين قله بر كمرگاه و دامنه ي خويش استوار است بلندي اين قله از استواري كوه خبري مي دهد . بايد در مسير عشق ورزي قيصر امين پور – يك ربع قرن – راه بپيمايي تا چنين در قاف عشق و آرمان قرار بگيري .

اين آزمونهاي شكننده و ويرانگر قيصر را قيصر كرد . نه زياده خواهي اغيار و جاه طلبي اخيار .

كاش مي توانستيم خود قيصر باشيم ، نه دوست او و نه دشمن او .

 

                                                                                      عبدالجبار كاكايي

                                                                                         9 آبان 1386

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در چهارشنبه نهم آبان 1386 ساعت 14:47 موضوع | لینک ثابت


هنوز فرصت  نيست

 

قيصر معلم مهرباني و مدارا  همه را تنها گذاشت . فر صتهاي دوستي با او تمام شد. پرده ي تبسم معصومانه اش را جمع كردند

پنجره ي لبخند آرماني اش را بستند .دريچه ي نگاه عميق و راز آميزش را مسدود كردند. مرگ اجازه نداد . مرگ دير زماني

بود از بردن او چشم پوشيده بود . بخاطر دل بزرگش . روح سپيدش. مرگ با هيچكس اين همه مدارا نكرده بود و قيصر استثنا

بود كسي كه دشمنانش هم دوستش داشتند و دوستانش... در حياط بيمارستان دي گرد امدند .

غمگين ترين سه شنبه ي من بود . لعنت خدا به اين سه شنبه ها .

آنجا بود كه يكدفعه احساس كردم هنوز فرصت نيست . مرگ مهربان است اما زمان بي رحم و كشنده .مرگ زود تر از همه

خودش را به بيمارستان دي رسانده بود و تازه ما چند ساعت بعد رسيديم . اما زمان دريده و گستاخ است . برف سفيد پيري در

حياط بيمارستان دي باريده بود بر سر دوستان قديمي امين پور.اس ام اس ها ضربان مرگ را تند تر مي كردند و تا آمديم با او

خدا حافظي كنيم بغض امان نداد و خدا در گلو شكست .

امروز نخستين روز بدون قيصر امين پور است احساس مي كنم همه چيز پير تر شده است ما دير رسيديم و آيندگان دير تر

دلم براي نسلي مي سوزد كه قيصر را بايد تنها در كتابهايش جستجو كند و قيصر بسيار بزرگتر از كتابهايش بود .

مرگ از شب تصادف در كمين قيصر بود و مدارا مي كرد زيرا زندگي روي دست و پاي قيصر افتاده بود . مرگ دلش سوخته

بود براي زندگي كه عاشقانه قيصر را دوست داشت و دلش سوخته بود براي نگاه ملتمسانه دوستان قيصر. مرگ غمگنانه روي

تخت قيصر ايستاد و در گوش او با مهرباني و نجوا گفت    هنوز فرصت نيست    اين شكسته ترين و شرمناكترين جمله مرگ

بود  پر از يقين و ترديد بي رعايت دستور زبان  پر از حكم و ترحم خواستن و نخواستن .


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 13:18 موضوع | لینک ثابت


چراغ گریه

چراغ گریه روشن کن دوباره

دلم مثل دل عاشق دوچاره

چه سازم با دل دیوونه اینبار

اگه عاشق بشه طاقت نیاره

 

بهار اومد گل بابونه اومد

شقایق با دل دیوونه اومد

به غیر تو که پیش یاس و نرگس

نبودی  هرکه دیدم خونه اومد

 

نیومد تا که خاکستر شد آخر

گل زیبای من پرپر شد آخر

جوون و قد بلند و با حیا بود

پلاک و مهر و انگشتر شد آخر

 

بخند ای دل که دنیا هم بخنده

به بخت هرچه زار دردمنده

علی اکبرم از جبهه اومد

همون تابوتِه که قدش بلنده

 

نه بارونم که بر صحرا ببارم

نه ماهم سر به کوهستان گذارم

چو شمعی نیمه جونم از غم تو

بسوزم آهی از سینه بر آرم

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 23:39 موضوع | لینک ثابت