بار دلتنگتُ بستی ، دیگه وقت رفتنه
داری میری و فقط خاطره هات سهم منه
دلم از حادثه خونه چشام از خاطره خیس
دوس داری برو ولی نامه برامون بنویس
***
به تو می رسم اگه موج مسافر بذاره
اگه دلبستگیا لحظه ی آخر بذاره
به تو می رسم به تو پولک نقره کوب ماه
به تو می رسم به تو طلای این شب سیاه
به تو می رسم به چشم انتظاری که داری
به تو می رسم به آغوش بهاری که داری
به تو که آینه ها محو تماشات می شدن
شبای تیره چراغونی چشمات می شدن
***
می تو نی دل بکی تا ته دنیا برسی
امروزُ رها کنی تا خود فردا برسی
می تونی همسفر خاطره های بد باشی
می تونی راه رسیدن به شبُ بلد باشی
می تونی تو چار دیوار غربت دنیا بری
می تونی هر جا بمونی می تونی هرجا بری
امّا هرگز نمی تونی غمُ تنها بذاری
تو مسافری نمی شه غربتُ جا بذاری
خاطرت هرجا که باشی بازم اینجا می مونه
تا ابد غصه ی غربت تو دلت جا می مونه
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 ساعت 10:12 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

شعر و ترانه
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
POWERED BY