
نمایشگاه کتاب با همه ی دنگ و فنگش انگارمیل غریزی ادم رو تحریک می کنه . حس قدم زدن تو محیطی که آدما عصاره ی قلب و روح و ذهنشون رو به نمایش گذاشتن و بدتر اینکه قیمت گذاشتن و کتاب فروشاکه مث بازار برده فروشا احساسات و افکار مولفا رو به جمعیت در جریان تعارف می کنند هم آزار دهنده ست هم جذاب . با صدای همهمه و بوق مقطع ونهای سبزمسافر کش وارد ازدحام می شی و بعد هم بوی کباب و ساندویج و سوتک مبدل صدای دستفروشا و فشفشه های رنگی و ...تا به دهانه ورودی غرفه ها می رسی ...از اینجا به بعد نمایش افکار مردمی ست که اطرافت قدم می زنند ویترین ها بر اساس افکار عمومی طراحی شده فال.. فال حافظ ...هشت کتاب ..روشهای شوهر داری ... انگلیسی بیاموزیم در دو روز .. اشو ....کریشنا مورتی ....داستان های قران....جزیره گنج...هری پاتر ... منتشران ....گاج ...کمک آموزشی ....آموزش فوتبال و شطرنج ...هشت روش خود آزاری ...و نمایش عمومی اسم غرفه ها که ترکیب مدیریت نشر کشور و گزینش عمومی نمایشگاه رو مشخص میکنه نشر متوسلین ...نشرزلال احکام ... نشر نور ....نشر هیات ....نشر آیات..نشرآمرین به معروف...نشر ناهین عن المنکر....نشر اخلاق و ...
عجیب نیست که کمترین سرانه مطالعه رو داریم و بزرگترین نمایشگاه کتاب جهان ...اورژانس سالانه و موقتی برای مداوای روانهای آسیب دیده و وجدان های سر خورده ...
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 11:48 موضوع | لینک ثابت
حتي بدون انكه اصراري در اختصار عنوان "حوزه هنري" به جاي "حوزه ي هنر و انديشه ي اسلامي " وجود داشته باشد به نظر مي آمد اين تشكل هنري جوانان انقلابي قصد نداشت از ابتدا به لايه هاي نا همگون نظام سياسي وقت باج بدهد . در سيستم داخلي و نظام رفتار هاي جمعي و سفر هاي گروهي و گردهمايي ها عموما تصميم گيري با تشكل اداري حوزه هنري بود اما نگاه عمومي اهالي شعر كه در اين مجموعه گرد آمده بودند، قرابت و همخوني بومي با هم داشت . از سلمان هراتي تنكابني تا جواد محقق همداني و ضيائ الدين ترابي زنجاني و قيصر امين پور دزفولي .. در رفتار هاي سياسي به نظر مي آمد نهاد مشتركي دارند كه از نگاه روشنفكرانه ی قيصر آغاز مي شد و با شيب ملايم به نگاه محافظه کارانه ی عليرضا قزوه مي رسيد .در آن سال ها سير تكويني و تقريبا غير ارادي رويداد هاي سياسي كه بشدت تحت تاثير جنگ بود وحدت جمعي جامعه را سبب شده بود و هر استعداد جديدي به مرحله نبوغ و خلاقيت مي رسيد مثل شهرام رجب زاده يا افشين علا به جنبش ادبي جوانان حوزه هنري مي پيوست و در سفر هاي گروهي اغلب زمينه ي بيشتر اين آشنايي ها فراهم مي شد و هنرمندان شهرستاني كه از طريق مطبوعات با اين شبكه ي ذهني و زباني آشنا شده بودند به ان مي پيوستند. سفر ها عموما به جبهه بود و گاه خطوط اصلي جنگ بي منت و مواجب و غيره و همه چيز ناشي از يك رستگاري اخلاقي و اخلاص انقلابي بود، اما در اين جمع نقش سيد حسن حسيني به نوعي ويژه تر به نظر مي رسيد هم پايه گذاري و هم سامان دهي نشست ها و ايفاي نقش محوري در نقد و بحث و نظر كه اغلب اتفاق مي افتاد به عهده ی او بود.
حسيني از چند منظر داراي ويژگي هاي منحصر به فرد بود :وجاهت منظر و قد بلند ، دانش نقد ادبي و تسلط نسبي بر متون كلاسيك در آن سال ها ، قريحه سيال و اعتماد به نفس بالا و همه ي اين ها باعث شده بود تا نگاه هاي آخر براي ارزيابي هر اثر خوانده شده يا عرضه شده در نشست هاي حوزه ي هنري به سمت و سوي او باشد . علاوه بر ويژگي هاي ياد شده زمزمه ي تنشهاي سياسي در داخل حاكميت پس از قلع و قمع گروه هاي مسلح و معاند و تند رو چپ و اسلامي در اجتماعات خاص آغاز شده بود و طرح بحث دو ديدگاه متفاوت خط يك و خط دو از اوايل سال شصت و دو به محافل مذهبي و سياسي و گاهي هنري كشيده شده بود ، مثلا: اقدام به حذف كتاب ولايت فقيه از برنامه رسمي درسي دانشسرا ها و جايگزيني كتاب ولائ ها و ولايت ها از طاهري خرم آبادي در همان سال ها سبب نخستين موضع گيري تند و انقلابي جوانان هنرمند حوزه هنري شد و حسن حسيني در قطعه اي با اقتباس از شعر ستار خان اثر ميرزازاده قطعه اي با نام استاد مطهري نوشت و در تالار حوزه ي هنري خواند كه شور انگيز و انقلابي بود و نشانه ي روشني از آغاز نتنش در لايه هاي داخلي نظام سياسي و فرهنگي به حساب می امد . آخرين پاره ي آن شعر با اين كلمات تمام مي شد كه :" چه نشسته اي ! در فتنه ي مجدد فرقان " همين تعبير" فتنه ي مجدد فرقان" محرك و هيجان آميز بود خصوصا براي جوانان شاعري كه حالا ديگر سيد يا آقا سيد ليدر فكري و ذوقي شان شده بود .
همين تنش ها رفته رفته سبب انزواي حسيني و به تبع آن همراهانش و برپايي آخرين نشست حوزه هنري شد كه به تعبير حسن حسيني جلسه ي" حجه الوداع" بود و به نظر من اين رهاسازي در نقطه ي طلايي حقيقتا طلايه نجات هنر و ادبيات انقلاب از تصدي گري دولتي شد و سر فصل تازه اي براي قرار گرفتن در متن زندگي مردم .
اما سيد حسن حسيني ازميانه سال شصت تا شصت و شش يعني در مدت زمامداري حدود پنج و نيم ساله در محيط حظيره القدس حوزه هنري به مختصاتي نزديك شد كه سال هاي بعد، يك كاريزماي ادبي و انقلابي از او ساخت .
به نظر من قريحه و ذوق قوي ،خلاقيت و ابداع ، گشودن معابر تازه و شتاب در خلق موقعیت های جدید که بی شباهت به رفتارهای جلال ال احمد در عرصه ی نویسندگی نبود ، از ان جمله است . سیمین دانشور جلال را مرگ آگاه توصیف می کند و می گوید:" حتی در رانندگی هم شتاب داشت و انگار می دانست که فرصت زیادی ندارد." حالا حکایت سید بود و شتاب و عتابش! و جابه جایی های متنوع و خلق های جدید . اما در جوهره ی ثابت و ازلی شخصیت سید حسن حسینی چند عنصر تغییر ناپذیر وجود داشت که به نظر می رسید از لوازم ذاتی تکامل روح او برای رسیدن به کمال بود . یکی ، عدم تلون اعتقادی بود . سید حسن حسینی یک شاعر کاملا مذهبی و مقید به شرایع و حدود ایدئولوژیک دینی بود و بر سر اعتقاداتش با هیچکس معامله نمی کرد ، اعتقاد به دین زنده ی جامعه در منش و مرام سید بود و ربطی به نظام سیاسی مذهبی حاکم نداشت و مصادیق این نوع از دینداری این روز ها چقدر کم یابند .
از دیگر مختصات سید طنز عقلانی او بود طنزی که با کمال عقل بروز می کند نه لودگی و بذله گویی و فکاهه... مثلا در این دو بیت از غزل های جدی که یکی معرفتی و یکی اجتماعی ست رد این طنز به خوبی آشکار است
دعا تا نیست توفانزاد اندوه
سر موج اجابت زیر آب است
برای غربت گل هر چه خواندی ارغوانی بود
به رسم قدر دانی از گلویت خنجر اوردند
به نظرم خلق این صحنه ها بیش از آنکه عامدانه و به نیت طنز باشد ریشه در شدت تاثر عاطفی دارد . سید حسن حسینی به شدت عملگرا بود نگاه اجتماعی موثرو روشنی داشت از مصادیق جبهه مقابلش رمز گشایی می کرد و" تاجر" از آن جمله بود مفهومی که از فرهنگ کلمات رایج بازار اقتصاد گرفته بود و به تمام حوزه های دیگر حتی حوزه ی هنر و فرهنگ بسط داده بود تاجر منفور مورد نظر سید حسن حسینی می توانست یک بازاری یک عکاس یک نقاش یک سیاستمدار حتی یک شاعر باشد و به طور خلاصه کسی که برخوردش کاسبکارانه باشد در کتاب نوشداروی طرح ژنریک اورده است:
تاجری اره ی برقی اورد
پای یک منظره را امضا کرد
و
تاجری نعش گلی پرپر دید
یاد پروانه ی کسبش افتاد
گاهی روشنفکر مصطلح ان روز ها که به قول سید کولری در زمستان و بخاریی در تابستان بود جبهه ی دیگر برای مبارزه ی قلمی سید می شد البته در این جبهه وحدت نظر بیشتری بین گرو ه های هنری دینی بود
وقتی که روشنفکر
دور از هیاهو ها عرق می خورد
تاریخ این ملت ورق می خورد
پافشاری در این جبهه شاید سبب انزوای بیش از پیش سید خصوصا در سال های پایانی عمرش بود و شاید قاطع ترین دلیلی که دستگاه رسانه ای روشنفکری او را از جایگاهش دور انداخت .
سومین و اخرین جبهه ای که سید حسن حسینی در رفتار های تیز و تند قلمی خود در آن سرگرم بود جبهه ی مبارزه با هنرمندان مقلد یا محافظه کار بود شاید عناد سید با این طبقه بیشتر از دو طبقه ی دیگر به چشم می امد و تنهایی سید در این جبهه بیشتر بود زیرا در این مبارزه نوک قلم سید حتی گاهی دوستان نزدیکش و اساتید معتبر دانشگاهی را می ازرد
در هرحال سید حسن حسینی بسیار بیشتر از مجموعه آثار به جا مانده از اوست و البته هنوز همه ی آنچه نوشته ،چاپ نشده است چنانچه تحقیقاتی در زمینه زبانشناسی و ترجمه وبلاغت قرآنی دارد با امید انتشار دیگر اثار او.
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 15:32 موضوع | لینک ثابت
مادر ابر های باران زا
قطره ی گم در آب و آیینه
شور محروم عشق در آواز
نفس حبس راز در سینه
روزگاری ست با خیالی تلخ
می برم شنبه را به آدینه
گرهی وا نکرد از کارم
روضه ی نخ نمای دیرینه
رنج تو از حیا نهان و دریغ
وصله شد بر عبای پشمینه
ذوق واعظ به نام تو همچون
ولع کودکی به لوزینه
نام تو گم شده ست برمنبر
مهر پنهان شده ست در کینه
نفسم مات تلخ کامی توست
آه... ایینه ...آه آیینه
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 12:38 موضوع | لینک ثابت
فاضل عزیز
با عشق ممکن است تمام محا ل ها .
با این که سخت ترین سوال ممکن رو پرسیدی و خدا فقط می تونه جواب این سوال رو بده دوست دارم به عنوان خلیفه ی خدا سعی کنم جواب بدم.
نمی تونم با خودم خلوت نکنم و این حرفا رو بزنم عشق نتیجه قلب زود باور آدماست سلیس و ساده که باشی عاشق هم هستی زیرکی به رندی و زهد نزدیک تره تا عشق برای تمام این کلمه ها دلیل ندارم ..می بینم گاهی کسی رنجیده می شه و گاهی کسی به وجد میاد از کلمه ها و همین .سرمایه من این زود باوری و ساده انگاری جهانه ...
................................
فیل و فیلم "گشت ارشاد
تو فیه ما فیه مولانا اومده کسی فیلی رو لب چشمه ی آب می برد فیل هر بار که عکس خودشو با اون هیبت ترسناک تو آب می دید رم می کرد و در می رفت حالا حکایت فیلم گشت ارشاد آقای سهیلی هم بی ربط به این ماجرا نیست اونایی که تو واقع نمایی این فیلم نتیجه ی تدبیر های غلط شون رو می بینن بر آشفته می شن و رم می کنن ...این فیلم از نظر موضوع درست نمایی ست از تدبیر کودکانه مواجهه با مشکلات اجتماعی . جایی که فقر هنوز عربده می کشه و رشوه بیداد می کنه با چه حسن اعتماد ساده لوحانه ای عده ای رو امین اخلاق مردم می کنند و مجوز دست درازی به حریم شخصی شهروندا رو بهشون می دن.
.......................................
عصبیت نتانیاهو
هنوز از هیچ اسراییلی دلیل قانع کننده ای برای رفتار های فاشیستی رژیمشون نشنیدم از بچه های غزه تا طرفداران صلح قربانی خود خواهی یک نظام مغرور و دیکتاتور می شوند و طبق معادلات جهان جدید سرمایه ابتکار عمل رو در دست داره ...
........................................
خانه ای که دو کدبانو ست خاک تا زانوست
برام جالب بود ببینم برای اولین بار حضور یک رییس دولت در مجلس برای پاسخ گویی به نماینده های بخشی از مردم ( مثلا اکثریت) چه جوریه.. واقع نمایی بود از فرضیات ذهنی خودم فکر می کردم خیلی بد بین شدم اما وقتی به تحقیر نماینده ها و سوال کننده ها رسید فهمیدم تاسیس عدالت خانه واقعی درایران بعد از مشروطه بیش از یک قرن کار دارد عدالت خانه ای که عتاب و خطابش قوه ی مجریه رو وادار به کرنش کنه.. وقتی هم مجلس و هم رییس جمهور داعیه نمایندگی مردم رو دارند و ساز و کار قانون هم همین رو می گه داستان خانه ای که دو کدبانوست خاک تا زانوست تکرار می شه
نارنجی پوش
ناقد حرفه اي فيلم نيستم اما سينما بيشتر از خيلي هنر ها اثر گذاره برا همين هم فيلم ها رو دنبال مي كنم قلاده هاي طالبي رو هنوز نديدم اما نارنجي پوش مهرجويي رو ديدم با احترام به مهرجويي سوژه رو هضم نميشه كرد پسره مي خواد ايران بمونه سپور بشه دختره نابغه رياضيه پسره سپور شدنش هم خل خل بازي و ديوونگي و اسم در كردن داره سوژه ميشه برا روزنامه ها سعي مي كنه جنون تميز كردن رو نشون بده كه بيشتر به وسواس نزديكه تا درك انرژي مثبت از همون نوعي كه خانماي بشور بساب اهل نجس و پاكي بهش مبتلا مي شن اين وسط طنز و لودگي نظافت چيا و مديراي ارشدشون به خلق موقعيت هايي از فيلم مي رسه و عشق بازي سپور با جاروي دسته دار و هري پاتر و غيره ... چقد جاي شاعرا تو سينما خاليه
پایان دلتنگی
اين لحظه ها پايان دلتنگي
اين روز ها محكوم بي صبري ست
من پا به پاي گريه بيدارم
دنيام عجيب اين روز ها ابري ست
حسم شبيه خواب و بيداري ست
بين نديدن ها و ديدن ها
حسي شبيه ترس يه گنجشك
از شاخه هنگام پريدن ها
بي ترس اين دلشوره ها هر شب
فانوس دنياي تو روشن بود
اين شهر روزي شهر روياهام
اين خونه روزي خونه ي من بود
اي لحظه ي آرامش و تصميم
حس مي كنم بسيار نزديكي
من با تو مي مونم تموم عمر
من بر نمي گردم به تاريكي
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ساعت 12:37 موضوع | لینک ثابت
من با تو ام نه من که تمام سکوت ها
بی اعتنا به خط کشی عنکبوت ها
می بینم این که طالع خورشید می دمد
بر صحنه ی تلاطم کف ها و سوت ها
می بینم ازدحام شگفت کبوتران
از بین دست های بلند قنوت ها
می بینم این که خاطره و خنده می شود
این های و هوی هرزه ی باد و بروت ها
شیرین من به تلخی ازین قصه یاد کن
روزی که خاک پر شود از طعم توت ها
چند روز پیش سر سنگ سید حسن حسینی بودیم حیف تبسم نمکین سید و ملاحت شیرینش سنگ بلند سبز از ان همه که سید بود چه داشت که بگوید جز بیتی از غزلش .هیچ کس داد من از فریاد جان فرسا نداد/عاقبت خاموشی مطلق به فریادم رسید سکوت به فریاد سید رسید سکوت قله ی عقلانیت است در این بی سر وسامانی ..
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ساعت 0:39 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

عبدالجبار کاکایی سال های تاکنون
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
POWERED BY