تبليغاتX
 سال های تاکنون
 

ترانه ای و حرفی

 

 

 

 

انقلاب مال همه ست تغییر نهاد خودکامه پهلوی ادامه اراده آزادی خواهی با تکیه به اعتقادات دینی مردم ما و یافتن راهی برای پاسخگو بودن قدرت دراین تمدن کهن سال آسیایی ست بدون ملت و دین و آزادی هیچ بنایی در این ملک دوام نخواهد داشت بیندیشیم چگونه ملت این دو بار سنگین را که یکی در دلش و دیگری در سرش نهفته است به منزل  ببرد .

 

هنگامی که مردم کنار هم زندگی می کنند بی نفرتی از هم گویی خدا سمفونی زندگی را می نوازد پس هتاکان اگر سکوت کنند  موسیقی مهربانی خدا را می شنویم .

 

 

مصرعی از ترانه را به نفع قابلیت های صدای سالار عوض کردم اما اصل ترانه همینه روی ملودی ستار اورکی که با سه تار زده بود کار کردم شور میهنی داریم همه شاید نگرانیم ..وقتی می بینیم برای کنار زدن امیر چه دسیسه ها و خدعه ها و رمالی ها می شود دلمان می سوزد تاریخ می داند میهن ما پیش از بیگانه  قربانی جهل و استبداد  و خود خواهی است .

 

 

 

 

تازه تر کن داغ ما را ، طاقت دوری نمانده                                                             

شکوه سر کن، در تن ما ،تاب مهجوری نمانده

 

پرگشاید شور و شیون از جگر ها ای دریغ.....

 

دل به زخمی شعله ور شد ، جان به عشقی مبتلا

برنتابد سینه ی ما      داغ چندین ماجرا

 

تازه. شد ... به هوای تو...    دل تنگ ما .....    ای وای

 

بی تو هر گز نشنود کس شکوه ازجانم .........  خدا

 با تو هر گز بر نگردد عهد و پیمانم

من.... زنده ام.... ای وطن.... در پناه تو

سر چه باشد، بر تن    جان چه باشد، بر کف    تا سپارم             در.. راه... تو

ماند      در دلم داغی از                فر یاد تو

شد    وقت دلتنگی ها                      با یاد تو

من زنده ام ای وطن در پناه تو

سر چه باشد بر تن    جان چه باشد بر کف    تا سپارم             در راه تو

 

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در سه شنبه بیستم بهمن 1388 ساعت 20:38 موضوع | لینک ثابت


چند خاطره و ترانه

 

 

به رنگ ارغوان. نمایش غم انگیزی از تقابل انسان و خشونت . شفق و شهاب عمر کوتاهی دارند در هستی اما دو نشانه از روشنی اند در جهان تاریک سیاست و دلقک کلمه ای بود که مصادیقش را می شناختم اما خودش را به یاد نمی آوردم . لطف برادرم ستار سبب شد ببینم در سالن برج میلاد . فیلم های ابراهیم مشق های ننوشته ام را به یادم می آورد .

 

 

تصنیف های ساعد را می خوانم در کتاب شبانگاهان در کنار تصنیف های ملی میهنی و مذهبی و آیینی و عاشقانه باید سهم ساعد را در تصنیفهای عارفانه محفوظ بدانیم

 

روز از نو  بود  در کانال دو .مجری قرائت تکلیف می کرد . قصه تونل به درازا کشید . و صحنه آراسته شد. شهردار  در حال نقل خاطره که فید شد همه چیز و حیات وحش و خفاش در حال جست و خیز از دیواره غار... از تونل به غار رسیده بودیم .  

 

موتور سیکلت سوار معاصر آمده بود به سیما. با جانی تهی و دلی پر از ایلاف قریش. صحنه مستعد شکرافشانی و نقل پرانی بود اما به تندی می زد و تلخی . ناچار به تعریض درامد مجری که: خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد .. اما سگرمه های در هم مهمان باز نشد ..و حکایت همچنان باقی.

 

روز دوازدهم منزل ما پر شد از اهل کوچه. پدرم در صندوق چوبی تلویزیون را باز کرد و  همه عاشق وار نگران .. هر پله که نازل می شد تخم چشممان درد می گرفت از شوق . ولع نوجوانی داشتیم و عشق پیری ...میون هر دو چشموم جای پایت...

 

 

نه شهید دیگر آمدند. بقایای کاروان عاشقی که از تهمت نفاق جستند و جان سالم به در بردند. انکار نشدنی ست این عشق..

 

 

ترانه  سالهای مشروطه را روی آهنگی از اورکی گفتم و سالار عقیلی خواند:

 

تازه تر کن داغ ما را طاقت دوری نمانده

شکوه سر کن در تن ما تاب مهجوری نمانده

                         پر گشاید شور و شیون از جگر ها ای دریغ

دل به زخمی شعله ور شد  جان به عشقی مبتلا

بر نتابد سینه ی ما داغ چندین ماجرا....

 

عاشقانه وطنیست هم عشق امینه و اصلان را دارد هم عشق وطن ...

 

 

 

و ترانه تازه..

 

اگه دلت خواست بی تابم شو.. ایمان صدای گرمی دارد ملودی کار یونانی بود با دو برداشت از محسن وایمان به نظرم هر دو خوبند ..

 

 

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 ساعت 17:59 موضوع | لینک ثابت


بمون ولي...

 یکی دو سالی شد بهروز مترصد خوندنش بود  . وسواس بد شدن کار رو داشت اما حاصل بد نشد رنگ صدای لهراسبی و صفاریان تو تراک ۵ آلبوم ۱۴ مثل هم شده اما ملودی آرامش می ده کلام سرگیجه ی منه و همه تو برزخی که هستیم نه به خواستنمون اعتماد داریم نه به نخواستنمون اطمینان. قصه از عشق کمی بیشتره اگر چه عشق از همه بیشتره و آخر حرف .

 

بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولي به خاطر دل شكسته ام بمون

 

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

شكسته ام ولي برو ، بريده ام ولي بيا

 

چه گيج حرف مي زنم ، چه ساده درد مي كشم

اسير قهر و آشتي ميون آب و آتشم

 

چه عاشقانه زيستم چه بي صدا گريستم

چه ساده با تو هستم و چه ساده بي تو نيستم

 

تو را نفس كشيدم و  به گريه با تو ساختم

چه دير عاشقت شدم چه ديرتر شناختم

 

تو با مني و بي توأم ببين چه گريه آوره

سكوت کن سکوت کن سكوت حرف آخره

 

ببين چه سرد و بي صدا ببين چه صاف و ساده ام

گلي كه دوست داشتم به دست باد داده ام

 

بمون كه بي تو زندگي تقاص اشتباهمه

عذاب دوست داشتن تلافي گناهمه

 

 

چیزکی نوشته بودم به دلخوری از کسی در ایراندخت  زنگ زد جوان مودبی بود پیدا بود بی منظوریش اما تابع ادبیاتی شده که هست :هیچ انگاری هم .  جوان تر ها دریده تر حرف می زنند در نفی هم . کافیه تلخی غلبه کنه به رفتار .متن تند را برداشتم .

 

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در شنبه دهم بهمن 1388 ساعت 0:4 موضوع | لینک ثابت


منُ از حادثه رد كن

 

 

 

 

منُ از حادثه رد كن 

تو شباي دل شكستن

مي خوام از تو جون بگيرم

مي خوام عاشقت بشم من

 

دنيا ترديد يه فهمه

بين موندن و نموندن

يه روزي فرشته بوديم

ما رو تا كجا كشوندن

 

پاشو از خواب توهم

گره چشماتو وا كن

اگه دلواپس نوري

پاشو خورشيدُ صدا كن

 

سايه ها بازي نورن

گاهي با هم گاهي بي هم

تو مسافري و اينجا

داري دل مي بندي كم كم

 

 

منُ از حادثه رد كن

من به جايي نرسيدم

زندگي يه جاي ديگه س

من فقط سايه شو ديدم

 

 

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در شنبه سوم بهمن 1388 ساعت 20:6 موضوع | لینک ثابت


دیدار ماه

 

دیدار ماه بود ماه روی دوستان شاعر در حوزه استان تهران  منظورم حوزه هنری ست روز به روز تحلیل می رود این اسم . گرم بحث مکتب وقوع بودیم اما به تلنگری همه دریافتیم برای پیک نیک دور هم نیامده ایم وقوع حادثه ای ست که افتاده از سید بزرگوار گرمارودی پرسیدم مقبولیتی  در نهاد برگزار کننده جشنواره سراغ دارد نشان دهد تا همه تاسی کنیم قولی بود از قبل داده و مرام  اجازه نمی داد شانه خالی کند نمی پسندید ما هم آلوده قول ایشان شویم انصاف بی ربط نگفت . منزل به حمید سبزواری گفته بود شعری نخوانی گرفتار شوی ماندم که حمید هم باید بترسد از شعرهایش..بن بست کج و پیچ سرما که گفتند همین است .

 

 

 

ناصر گفت بیا تالاراندیشه رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس .. رفتم به احترام ناصر گفتند این را بخوان آن را نخوان گفتم : بذارید نوحه براتون بخونم محرمه .... در برگشت پسرکی جوان پاپی شد که هنوز مهندس موسوی را دوست داری گفتم مگر دوست داشتن مشمول مرور زمانه گفت: فصل الخطاب و.. و دیدم لید اخبار بیست و سی را برایم می خواند که تقلب و تخلف و ادامه داد :منم مرامم آقاست اینا کیلو چندن ....گفتم خیلی از هم دور نیستیم هردو رضایت دادیم اوضاع با احترام عوض شود بهتر است ..

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در سه شنبه بیست و نهم دی 1388 ساعت 12:16 موضوع | لینک ثابت