سال های تاکنون

شعر و ترانه

اگر به شهر من آمدي اي مهربان چراغ نياور!

درست در شیب دامنه های غربی زاگرس و در ادامه مسير جنگل بلوط و بُنه که ریشه در خاک و سنگ دوانیده ازتاج سنگی مانشت که می گذری آرام بال هایت را جمع کن و با نیم نگاهی به حاشیه ی طوسی رنگ قلاقیران فرود بیا! اینجا ایلام است
گذرگاه بین النهرین و جبال، قلمرو پادشاهان ماد، دیار شبانانی که پیامبرانه زندگی کردند اما به رسالت نرسیدند و قرنهاست که بخشی از جغرافیای ایران بزرگند، زمانی که اعراب بادیه نشین از جلولا و نهاوند به سمت خراسان بزرگ راه افتادند، مردان اقلیم کوهستان ،گذرگاه ها را بستند و اجازه ندادند فاتحان مغرور و بیابانگرد پایشان به آن ناحیت برسد وخرابی بار آورند...
چین خوردگی ها و بریدگی های سنگ های ساکت و تلاطم رودخانه های در حال تکلم و ارتفاعات خورشید پوش این تکه از زمین،" حصار مصائب " مردمی ست که قر نها رنج تنهایی و غربت ایلاتی را به دوش کشیده اند تا از گنجینه ی نفیس ناموس و شرف خود دفاع کنند
ایلام ، نی نواز سرنا زن دهل کوبی ست در اعماق کوهستانهای غرب کشور با سفره های گسترده ی نفت زیر پا و سفره طبيعت مهمان پذیرو رنگينش روی خاک که شرافتمندانه و صبور از فراوانی همه ی سال ها و مال ها به دسترنج خویش قانع شده است،... مامن آزادگان و امام زادگان و پیر بابا های مهربان و گنج کتیبه های سنگی و یاد نوشته ها و خشم نامه های پادشاهان ديوانه و صدف سنگ های فسیلی ردی از دریای موهوم تاریخی ست که قرنها پیش موج زن و توفانی بوده و اکنون از آن همه تنها دلهای دریایی به جا مانده همچون جزیره هایی دور از هم ...
اگر به شهر من آمدی ای مهربان چراغ نیاور! این جا چراغ دل مردمش روشنی بخش جاده های مهمان پذیر است و اطمينان دارم تماشای طبیعتش را به مهیج ترین فیلمهای اسکوپ رنگی ترجیح خواهی داد که دست طبیعت در این گوشه ی دنج چنان حوصله ای به خرج داده که خلایق را انگشت به دندان کرده است... کمال الملک روزگار با رشحه قلمش چنان بهشتی چکانیده که آدم و حوا در خواب حتی ندیده اند ..

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:24  توسط عبدالجبار کاکایی  | 

 
بيا كنار من از هست و نيست غافل باش
چه گفت خواجه ى شيراز ؟... "رهزن دل" باش
 
شكر _ پياله ام از داغ آن حرارت لب
بريز چايي و حلال هر چه مشكل باش
 
علي الصباح به ديدارت آرزومندم
بيا و ساكن آیینه ی مقابل باش
 
نه اینكه آينه اي!... رو به آينه بنشين
به قول مُلا: "تحصيل امر حاصل" باش!
 
به بال نازك پروانه آتشي برسان
به عقل ناقص ديوانه ماه كامل باش
 
هميشه شيفته ي "هر چه نيست" هستي تو
بيا كنار من از هست و نيست غافل باش
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:45  توسط عبدالجبار کاکایی  | 

 

 

در خویش می سازم تو را ، در خویش ویران می کنم

 می ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می کنم

 

جانی به تلخی می کََنم ، جسمی به سختی می کشم

 روزی به آخر می برم ، خوابی پریشان می کنم

 

در تار و پود عقل و جان ، آب است و آتش، توامان

 یک روز عاقل می شوم ، یک روز طغیان می کنم

 

 یا جان کافر کیش را تا مرز مردن می برم

 یا عقل دور اندیش را تسلیم شیطان می کنم

 

 دیوار رویاروی من از جنس خاک و سنگ نیست

 یک عمر زندان توام ، یک عمر کتمان می کنم

 

 از عشق از آیین ِتو، از جهل ِتو، از دین ِتو

 انگشتری دارم که دیوان را سلیمان می کنم

 

 یا تو مسلمان نیستی یا من مسلمان  نیستم

 می ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می کنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:25  توسط عبدالجبار کاکایی  | 

 

تمام هستی خود را گریستم چون ابر

 عباس کی منش با نام آشنا تر "مشفق کاشانی" از شاعران غزل گو در دوران گذار غزل، از گذشته به امروز، شاعری تغزلی، میانه رو، محافظه کار و جوانمرد بود. بخش خلاق زندگی شاعرانه ی او تا آستانه ی پنجاه سالگی ، پیش از انقلاب سپری شد و چون بسیاری دیگر از" پنجاه ساله ها" نخواست تا در فرم و شکل شعر خود، با توجه به ظهور "طرز های تازه" تحولی ایجاد کند .از طرفی سیلاب موضوعات اجتماعی و متداول و روز مره ، مثل جنگ و انقلاب و جاذبه ی آن ها و میل همراهی  ،هم اجازه نداد تا به غنای دستاوردهای گذشته ی خود بپردازد، اما در همین مرحله هم محل اعتبار و مورد اعتنای همه ی نام آوران عرصه ی غزل میانه بود ، به ویژه سیمین بهبهانی که با احترام خاص از ایشان یاد می کرد.

متاسفانه، رسانه های رسمی و دولتی و "مُبلغ"، تنها شاعران را در جهت "ماموریت های ویژه" ی خود عرضه می کنند و رسانه ی مستقلی نبوده و نیست تا آنچه دوستان" حلقه ی مشفق" از فکر و ذهن و خلاقیت و خاطرات و حافظه ی ایشان در می یافتند ،منعکس کند و اساسا نه علاقه ای و نه امکانی در این زمینه وجود دارد و نه همتی و اراده ای. اما مصاحبت با مشفق که آیینه تاریخ ادبی "حوزه ی کلاسیک غزل فارسی معاصر" بود وقت دوستان نزدیکش را بسیار خوش می کرد.

زبان نرم و پرندینه، لحن مغازله ای و تجانس و تقارن واژه ها و هوشیاری در مراعات النظیر ها و موازنه ها و ترصیع ها، غزل مشفق را حتی در بین فارسی زبانان خارج از ایران، به ویژه شبه قاره ، دارای جایگاه خاص کرده بود . مشفق کاشانی، غزل را در کنار شاعرانی چون ابتهاج و نوذر پرنگ و نیستانی و بهبهانی و بهزاد و منزوی و اوستا و شهریار تجربه کرد و مصاحبت با سهراب سپهری و علاقه به عالم موسیقی از او چهره ای وجیه المله ساخت . روح جوانمردی و تواضع او در "استاد خواندن" شاگردانش پدیدار بود .

بدون شک اگر رسانه ی مستقلی بی چشمداشت، تنها برای "عرضه توانایی های شعر  شاعران معاصر" ، وچود داشت، شاید در بین "صدا های موجود" صدای غزلسرای پیر روزگار ما از صدا های  مورد اعتنای حتی نسل جوان بود. اما در روزگاری که بزرگداشت ها و یادمان ها در زمان حیات شاعران جز به منظور بهره برداری سیاسی و رسانه یی صورت نمی گیرد حتی خبر مرگ شاعر نیز در بین تیتر های پر شمار خبرگزاری های سیاسی تبدیل به سوژه ای برای صف بندی جناح ها می شود و تابوت شاعران را از دو سو به سمت مکان های نمادین برای تشیع، می کشند و خانواده ها معمولا در محاصره مصلحت اندیشان و سیاست بازان قرار می گیرند ، چاره ای جز بردباری و صبر نیست البته که  مشفق عزیز بود و دوران ما که بگذرد و غبار خاطرات ما نیز فرو بنشیند عزیزتر خواهد شد ..

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۳ساعت 12:35  توسط عبدالجبار کاکایی  | 

 

هر هفت خط جام تو ما بوديم
حتي بلال بام تو ما بوديم
اي صبح آفتابي دينداران
زيبا ترين سلام تو ما بوديم
گلدسته شاهد است كه در دنيا
آواز خوان نام تو ما بوديم
در نقشهاي ساده ي اسليمي
صورتگر كلام تو ما بوديم
پشت هزار سال پريشاني
نظم تو و نظام تو ما بوديم
هم پرده دار حرمت تاريخت
هم كعبه هم مقام تو ما بوديم
سودا و سود دام جهالت شد
سوداگران خام تو ما بوديم
افسوس با جليقه ي خود سوزي
در كار انهدام تو ما بوديم
اي موج مهرباني پي در پي
تاريخ بي دوام تو ما بوديم
كج ميكشند عكس تو را اما
تصوير نا تمام تو ما بوديم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳ساعت 12:17  توسط عبدالجبار کاکایی  | 

مطالب قدیمی‌تر