سال های تاکنون

شعر و ترانه

 

 

در خویش می سازم تو را ، در خویش ویران می کنم

 می ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می کنم

 

جانی به تلخی می کََنم ، جسمی به سختی می کشم

 روزی به آخر می برم ، خوابی پریشان می کنم

 

در تار و پود عقل و جان ، آب است و آتش، توامان

 یک روز عاقل می شوم ، یک روز طغیان می کنم

 

 یا جان کافر کیش را تا مرز مردن می برم

 یا عقل دور اندیش را تسلیم شیطان می کنم

 

 دیوار رویاروی من از جنس خاک و سنگ نیست

 یک عمر زندان توام ، یک عمر کتمان می کنم

 

 از عشق از آیین ِتو، از جهل ِتو، از دین ِتو

 انگشتری دارم که دیوان را سلیمان می کنم

 

 یا تو مسلمان نیستی یا من مسلمان  نیستم

 می ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می کنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند 1393ساعت 10:25  توسط عبدالجبار کاکایی  | 

 

تمام هستی خود را گریستم چون ابر

 عباس کی منش با نام آشنا تر "مشفق کاشانی" از شاعران غزل گو در دوران گذار غزل، از گذشته به امروز، شاعری تغزلی، میانه رو، محافظه کار و جوانمرد بود. بخش خلاق زندگی شاعرانه ی او تا آستانه ی پنجاه سالگی ، پیش از انقلاب سپری شد و چون بسیاری دیگر از" پنجاه ساله ها" نخواست تا در فرم و شکل شعر خود، با توجه به ظهور "طرز های تازه" تحولی ایجاد کند .از طرفی سیلاب موضوعات اجتماعی و متداول و روز مره ، مثل جنگ و انقلاب و جاذبه ی آن ها و میل همراهی  ،هم اجازه نداد تا به غنای دستاوردهای گذشته ی خود بپردازد، اما در همین مرحله هم محل اعتبار و مورد اعتنای همه ی نام آوران عرصه ی غزل میانه بود ، به ویژه سیمین بهبهانی که با احترام خاص از ایشان یاد می کرد.

متاسفانه، رسانه های رسمی و دولتی و "مُبلغ"، تنها شاعران را در جهت "ماموریت های ویژه" ی خود عرضه می کنند و رسانه ی مستقلی نبوده و نیست تا آنچه دوستان" حلقه ی مشفق" از فکر و ذهن و خلاقیت و خاطرات و حافظه ی ایشان در می یافتند ،منعکس کند و اساسا نه علاقه ای و نه امکانی در این زمینه وجود دارد و نه همتی و اراده ای. اما مصاحبت با مشفق که آیینه تاریخ ادبی "حوزه ی کلاسیک غزل فارسی معاصر" بود وقت دوستان نزدیکش را بسیار خوش می کرد.

زبان نرم و پرندینه، لحن مغازله ای و تجانس و تقارن واژه ها و هوشیاری در مراعات النظیر ها و موازنه ها و ترصیع ها، غزل مشفق را حتی در بین فارسی زبانان خارج از ایران، به ویژه شبه قاره ، دارای جایگاه خاص کرده بود . مشفق کاشانی، غزل را در کنار شاعرانی چون ابتهاج و نوذر پرنگ و نیستانی و بهبهانی و بهزاد و منزوی و اوستا و شهریار تجربه کرد و مصاحبت با سهراب سپهری و علاقه به عالم موسیقی از او چهره ای وجیه المله ساخت . روح جوانمردی و تواضع او در "استاد خواندن" شاگردانش پدیدار بود .

بدون شک اگر رسانه ی مستقلی بی چشمداشت، تنها برای "عرضه توانایی های شعر  شاعران معاصر" ، وچود داشت، شاید در بین "صدا های موجود" صدای غزلسرای پیر روزگار ما از صدا های  مورد اعتنای حتی نسل جوان بود. اما در روزگاری که بزرگداشت ها و یادمان ها در زمان حیات شاعران جز به منظور بهره برداری سیاسی و رسانه یی صورت نمی گیرد حتی خبر مرگ شاعر نیز در بین تیتر های پر شمار خبرگزاری های سیاسی تبدیل به سوژه ای برای صف بندی جناح ها می شود و تابوت شاعران را از دو سو به سمت مکان های نمادین برای تشیع، می کشند و خانواده ها معمولا در محاصره مصلحت اندیشان و سیاست بازان قرار می گیرند ، چاره ای جز بردباری و صبر نیست البته که  مشفق عزیز بود و دوران ما که بگذرد و غبار خاطرات ما نیز فرو بنشیند عزیزتر خواهد شد ..

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم بهمن 1393ساعت 12:35  توسط عبدالجبار کاکایی  | 

 

هر هفت خط جام تو ما بوديم
حتي بلال بام تو ما بوديم
اي صبح آفتابي دينداران
زيبا ترين سلام تو ما بوديم
گلدسته شاهد است كه در دنيا
آواز خوان نام تو ما بوديم
در نقشهاي ساده ي اسليمي
صورتگر كلام تو ما بوديم
پشت هزار سال پريشاني
نظم تو و نظام تو ما بوديم
هم پرده دار حرمت تاريخت
هم كعبه هم مقام تو ما بوديم
سودا و سود دام جهالت شد
سوداگران خام تو ما بوديم
افسوس با جليقه ي خود سوزي
در كار انهدام تو ما بوديم
اي موج مهرباني پي در پي
تاريخ بي دوام تو ما بوديم
كج ميكشند عكس تو را اما
تصوير نا تمام تو ما بوديم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم دی 1393ساعت 12:17  توسط عبدالجبار کاکایی  | 

 

 

طرفي نبستم از عقل در دار فاني تو

دنيا هواي سردي ست بي مهرباني تو

 

گفتم چراغ عقلي روشن كنم به نقلي

تا رو به راه كردم، گم شد نشاني تو

 

از شوق بي دريغت، از ساحت عتيقت

گفتم به هر كسي، گفت: حيف از جواني تو...

 

از گريه آستين خيس، انگشت بر لبم! هيس!

عمري سكوت كردم در بي دهاني تو

 

پنجاه سال، دوري، پنجاه سال ِنوري

خسته ست عقل و جانم از پاسباني تو

 

تا آمدي سراغم. خاموش شد چراغم

گفتند تازه رفته ست از دار فاني تو

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم دی 1393ساعت 12:31  توسط عبدالجبار کاکایی  | 

 

ساده از دست ندادم دل پر مشغله را

تا تو پرسیدی و مجبور شدم مساله را...!

 

 من "برادر" شده بودم و "برادر" باید

وقت دیدار، رعایت بکند  "فاصله" را

 

دهه ي شصتي دیوانه ی يكبار عاشق

خواست تا خرج كند اين كوپن باطله را

 

عشق! آن هم وسط نفرت و باروت و تفنگ

دانه انداخت و از شرم نديدم تله را

 

و تو خنديدي و از خاطره ها جا ماندم

با تو برگشتم و مجبور شدم قافله را...!

 

عشق گاهي سبب گم شدن خاطره هاست

خواستم باز كنم با تو سر اين گله را

+ نوشته شده در  شنبه ششم دی 1393ساعت 11:34  توسط عبدالجبار کاکایی  | 

مطالب قدیمی‌تر