X
تبلیغات
سال های تاکنون

 

Home | Email | Archive | Web Post |



چند سالي ست كه تكليف دلم روشن نيست

جا به اندازه ي تنهايي من در من نيست

 

چشم مي دوزم در چشم رفيقاني كه

عشق در باورشان قد سر سوزن نيست

 

دست برداشتم از عشق كه هر دست سلام

لمس آرامش سردي ست كه در آهن نيست

 

حس بي قاعده ي عقل و جنون با من بود

درك اين حال به هم ريخته تقريبا نيست

 

سال ها بود ازين فاصله مي ترسيدم

كه به كوتاهي دل كندن و دل بستن نيست

 

رفتم از دست و به آغوش خودم بر گشتم

جا به اندازه ي تنهايي من در من نيست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 12:35  توسط عبدالجبار کاکایی  | 

 

برگشتن به توازن و تعادل و دوری از رفتار های حذفی و فاصله گرفتن از نگاه امنیتی به فراورده های ادبی شاعران آرزویی ست که به تحقق آن در سال های پیش رو می اندیشم .

 این "دبیری جشنواره " تنها می تواند به تحقق آرزویی که دارم مرا در عمل امیدوار کند و مدتی با این امیدواری به اطرافم نگاه کنم و با اغتنام این فرصت در طرح بحث با دوستان و همفکرانم به مسیر های رفته و نرفته بیندیشیم .

 صد البته می دانم که ادبیات کار خودش را می کند و بار خودش را می برد و بی این هیاهو یا با این هیاهو، از چاه به راه یا از راه به چاه نمی افتد. اما وقتی می بینم دوستانی که مولد ادبیات هستند در مجاورت سیاستمداران رنگ و بوی آن ها را گرفته و تمامیت خواهی و نفی  طرد رقیب و تخریب وجهه دیگری را به صورت های مختلف تجربه می کنند، حیف می خورم ..وقتی با کنجکاوی کوتاه و ساده می فهمم که از این همه هیاهو ته دلشان چیزی نیست، بیشتر حیف می خورم که چرا در کشور ما اهالی ادبیات برای ادبیات تصمیم نمی گیرند .

در قلع و قمع دعوت یک شاعر، سکوت شاعران، آزار دهنده تر از هیاهوی گماشتگان بود، وقتی با لگد زیر دست دوستی پیرمرد شاعری می زنند و تکبیر مسلمانی سر می دهند و عرض مصون اهالی ادبیات را توپک بازی بچگانه ی خود می کنند و با اسم جعلی در" روزنامه ی کذاب مشهور" شاعران را به تهمت و افترا می بندند،  "سکوت سرشار از ناگفته هاست"

نیک می دانم توازن و تعادل در جامعه ای که گروهی خود را به نشنیدن زده اند و گروهی به نگفتن دشوار است اما نا امید نیستم که شیخ اجل گفت: به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 15:11  توسط عبدالجبار کاکایی  | 


درخت بالیده ی هنر و ادب انقلابی خر زهره نیست که به هر باد مخالف خم و راست شود. این درخت زمانی هم که نهال بود، علی رغم هوای مسموم و تحریم عمومی عرصه های رسانه ای رشد کرد و بالید وعلی رغم سنگلاخ و کوه و کتل چون رودخانه بستر ساخت و به دریا اندیشید و پیش رفت .

کسانی که اعتقاد و اعتمادی به این درخت ندارند و از بن و بیح آن بی خبرند دریغ و افسوس بیهوده می خورند و تصور می کنند با ایجاد عرصه ی متوازن و سنجش طراز خلاقیت ممکن ادب و هنر انقلابی ، ضرر و زیان ببینند.

سی سال زمان کمی نیست! سی سال، یعنی تولد حداقل سه نسل و اگر انقلاب نتواند در سه نسل جوهر بالندگیش را عرضه کند باید به زایش و شکوفاییش شک کرد .

اما هنوز هستند کسانی که گمان می کنند هنر و ادب انقلاب تنها در اتاق احیا امکان ادامه ی حیات دارد کسانی که مرعوب فضای رسانه ای مخالفان شده اند و به آنچه کاشته اند بی اعتمادند .

پر بی راه نیست اگر به خیال خود گاه به چهره سوزی و کینه توزی با نسل انقلاب بر می آیند و نگاه آزاده وار این نسل را نشانه ی انفعال می دانند .

ادب انقلاب آزادوار روییده و بالیده و سایه مصلحتی بر خود نپذیرفته و از آغاز شکل گیری از ابزار شدن فاصله داشته و حکیمانه راهگشایی کرده و خردمندانه راهبر و پیشوا بوده و هست...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 13:38  توسط عبدالجبار کاکایی  | 

 

مثل ابری و نم بارانش

مثل خورشیدی و تابستانش

 

مثل بی تابی دریا برخاک

موج بی وقفه و بی پایانش

 

بحر جوشید و تو چون مروارید

ریختی در صدف جوشانش

 

تو دمیدی که برآید از خاک

تا ابد باغ گُل و ریحانش

 

تو شکفتی که پس از این انسان

طعنه بر سنگ زند ایمانش

 

کوثر نور شدی تا برسد

مهر جاوید به فرزندانش

 

ولی افسوس که تاریخ نبود

خالی از مکر و دم و دستانش

 

پرکشیدی و نماندی در خاک

مثل عطر از قفس گلدانش

 

سوختی در کلمات واعظ

بر سر منبر نامیزانش

 

له شدی بین در و دیوارش

گم شدی بین لب و دندانش

 

رمز طوبی چه بگوید وقتی

پی نبردست به باغستانش

 

فُطِمَت فاطمهٌ مِن شرٍ

شر این معرکه و دکانش

 

فُطِمَت فاطمهٌ مِن زاهد

که ندارد خبر از عرفانش

 

یاوه گویی که به مقصد نرسد

دور بی حاصل و بی پایانش

 

مار گیری که ازو نشنیدم

جزهیاهوی نی و انبانش

 

 

ابر می نالد و باران بی تاب

که چه شد قطره ی سرگردانش

 

موج می پرسد و ساحل خاموش

که کجا رفت دُرِ غلطانش

 

نازنینی که بر اوبرهان شد

سوره ی مختصر قرآنش،

 

آفتابی شد و از شدت نور

کرد از چشم جهان پنهانش

+ نوشته شده در  جمعه یکم فروردین 1393ساعت 17:33  توسط عبدالجبار کاکایی  | 

 

1

 از شمارش اعداد بیرون می زند

از جا به جایی عادت

ازدکمه ی پیراهنم

که هیاهوی سینه  را خاموش می کند...

از شاخه شلیک می شود

از حفره ی سنگ....

بیرون از من

ایستاده

چون تصویری در آینه

بهار

 

2

برای شکفتن

اجازه نمی خواهد

جوانه ای که اینک درآمده!

در من اما

بهاری وارونه پنهان است

با جوانه هایی

که به جوارحم سفر می کنند

 

3

چقدر باید تاوان کلمات را بدهم

وقتی پرنده

آواز می خواند

مبهم و مشکوک

چون شادمانی بی هنگام

در غلظت آلاینده ها!

4

درخت اعتراف کرد

پرنده به آنچه در سینه داشت

بهار اما

تازیانه ی فروردین را

روی دفترم انداخت

خسته و مایوس!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 12:52  توسط عبدالجبار کاکایی  |